|
|
|
|
|
گفتم"ای پیمبر-ای مظهر بد بختی ! خواه پرنده با شی و خواه شیطا ن خواه از جانب فریب دهنده بزرگ بدینجا روانه شده با شی و خواه توفان سهمگین ترا بدین کرانه دور افتا ده - بدین سر زمین خاموشی جا دو شده - بدین خانه اکنده از کا بوس و وحشت افکنده باشد - خواهش می کنم صمیمانه بمن بگوئی:ایا مر همی برای التیام زخم دل من وجود دارد؟ کلاغ گفت: " نه ! هر گز !" گفتم ای پیمبر!ای مظهر بد بختی که خواه پرنده با شی خواه شیطان همچنان پیمبر هستی- ترا بدا ن اسمان که ما هردو پر ستش می کنیم-به روح پر ازغم ونو مید من بگو ایا در بهشت دور دست - این روح افسرده خواهد توانست دوشیزه ای مقدس راکه در دنیای فرشتگان النور " نام دارددر اغوش بکشد کلاغ گفت : "هر گز"خشمگین از جا بر جستم و فریا د زدم" خواه پرنده باشی و خواه شیطان این گفته تو فرمان جدا ئی ما بود زود به میان توفان با ز گرد به ساحل افلا طونی شب باز گردو در اتاق من هیچ پر سیاهی به یا د دروغی که گفتی بر جای - مگذار از روی این مجسمه که در بالای اتا ق من است بر خیز وتنهائی مرا برهم مزن کلاغ گفت : " هر گز" هنوز کلاغ بی حر کت و ارام - همچنان به روی مجسمه پریده رنگ "پا لاس" در بالای اتاق من نشسته است چشمان او درست حالت چشمان شیطانی را دارد که به رویا فرو رفته ا با شد و نور چراغ که براو می تا بد سایه اورا بر اتاق می گستراند ومن حس می کنم که از این پس دیگر روح من ازین سایه که در کف اتاق می لرزد جدا نخواهد شد هر گز از این بالا تر نخواهد رفت !هر گز بالا تر نخواهد رفت "پا یا ن " |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 17:9 توسط محمود نفیسی
|
|
||
|
|
|
|
|
مدتی نگاه نافذ خود را با عماق ظلمت دو ختم و بی حرکت بر جای ماندم با تعجب وبیم وتردیدفراوان به روئیا های عجیبی فرو رفتم که تا به امروز هیچ انسانی هرگزهر گز جرئت اندیشیدن بدانها را نیا فته است. اما خاموشی همچنان ادامه داشت و سکوت عمیق شب بهم نخورد تنها صدائی که درین خاموشی و سکوت بر خاست کلمه "النور"بود که اهسته از میان دو لب من بیرون امد و انعکاس صدای من دوباره زمزمه کنان نام " النور"را بگوش من رساند . همین بود و چیزی بیش از این نبود با رو حی اشفته به اتا ق باز گشتم اما اندکی بعد دوباره صدائی را بلند تر از بار نخستین شنیدم با خود گفتم : یقینا کسی پشت پنجره اتاق ایستاده است به بینین کیستو این را اشکار کنیم اندکی درنگ کنیم تا قلب من ارام شود وانوقت در پی کشف این راز بر ائیم قطعا باد است که چنین می وزد ..چیزی جز این نیست. پنجره را گشو دم نا گهان دیدم کلا غی که گوئی از کلا غان ایام مقدس کهن بود بالهای خودرا برهم سائیدووارد اتا ق شد اما با و قاری نظیر وقار اقا ها و خانمهای اشرافی بالای در اتاق من روی مجسمه <<پا لاس>>که درست بالای در نها ده شده بودنشست نشست و جای خود را مر تب کرد و هیچ کاری غیر از این نکرد دیدار این پرنده ابنوسی و متانت و قاری که با حال جدی به قیا فه خود می داد دل افسرده من را بخنده وا می داشت بدو گفتم: با انکه مو ئی بر سر و تاجی بر ان نداری یقینا حیله گر نیستی ای کلاغ شوم که از دنیای کهن امده ای تا در کرانه های مر موز شب سر گر دان شوی! بگو نام اشرافی تو در دیار افلاطونی ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 16:37 توسط محمود نفیسی
|
|
||
|
|
|
|
|
کلاغ-از اشعار ادگار الن پو یکبار در نیمه شبی ظلمانی و موحش هنگامیکه خسته و ناتوان کتابی عجیب و مرموز رااز اسرار یک علم فراموش شده می خواندم و از فرط خستگی چرت زنان سر خم کرده ونزدیک بخفتن بودم ناگهانی صدائی شنیدم مثل این بود کسی اهسته انگشت بر در اتاق من می زد زیر لب گفتم:لابد دیدار کننده ای بدر می کوبد فقط همین است و چیزی بیش از این نیست. خوب یا دم می اید که ماه یخ زده دسا مبر بود وشعله ای که در بخاری بر می خاست سایه خود را اشکا را در کف اتاق می گسترانید با اشتیا ق فراوان در انتظار صبح بودم زیرا هر قدر از کتا بهایم خواسته بودمکه مرا لحظه ای از غم ومرگ"لنور" ازاد کنند یارای اینکار نیا فته بودند نتوانسته بودند مرا از یاد این دخترک زیبا و بی نظیر که اکنون فرشتگان اورا "لنور" می خوانند اما خودش دیگر هر گز در این دنیا نامی نخواهد داشت بیرون برند. صدای غم انگیز و مبهم خش خش پرده ای ابر یشمین ارغوانی در اتاق مرا بی اختیار می لرزانید و دلم را از وحشتی مرموز که تا ان لحظه نظیرش را احساس نکرده بودم اکنده می کرد ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 14:56 توسط محمود نفیسی
|
|
||
|
|
|
|
|
تا که بودیم همه یارشدن تاکه خفتیم-همه بیدار شدن قدر اءینه بدانید چو هست نه ان موقع که افتاد و شکست ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 12:9 توسط محمود نفیسی
|
|
||
|
|
|
|
|
شرح و تفسیر بعضی اثار غزاله علیزاده ---------------------------------------------- خانه ادریسی ها -1371 نوع رمان:رود وار زمان::سالهای بعد از انقلاب اکتبر مکان:شهر عشق اباد {تر کمنستان } شخصیت های مهم : خانم ادریسی:اشرف زاده پیر- لقا:دخر خانم ادریسی وهاب:نوه خانم ادریسی شوکت : کارگر انقلابی قباد: انقلابی پیر تعریف رمان رود وار : رمان رود وار یا رمان رود خانه ای رمانی است که در ان حر کت داستانی گاهی به سرعت و گاه به کندی مثل اب رود خانه پیش برود
ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت 18:14 توسط محمود نفیسی
|
|
||
|
|
|
|
|
نام اثر: شبهای تهران------ زمان دهه سی و اواخر سی و چهل مهمترین شخصیت ها : بهزاد موتمن اشرف زاده جوان - اسیه معشوقه موتمن نسترن: دوست بهزاد
شرح وتفسیر --------------- غزاله علیزاده در رمان {شبهای تهران}بین دو گروه اشراف زاده و تازه به دوران رسیده جامعه که هر دو از ثروت و رفاه بر خور دارند خطی مشخص می کشد -اشراف زاده ها را با اصالت و پایبندی به اصول اخلاقی شان و تازه به دوران رسیده ها را با پول پرستی و حرصی که برای حفظ منا فع و تامین زندگی پر عیش ونوش خود دارند- از یکدیگر جدا می کند و سرانجام به این نتیجه می رسدکه افراد سا ده و سالم طبقه متوسط از نظر روحی به اشراف زاده ها نز دیکترند ومی توانند انها را در رسیدن به خوشبختی و ارامشی که با وجود داشتن ثروت از ان محرومند یاری دهند به این تر تیب- شخصیت اصلی رمان بهزاد موتمن - اشراف زاده ای که نه در شیوه زندگی خانوادگی و نه در محیط تو خالی و پر از تظاهر هنر مندان مرفه و نه در عشق بی سر انجامش نسبت به دختری سودائی مزاج از طبقه خود نمی تواند ارامشی بیابد بعد از سر گر دانی ها و در به دری ها ی فکری وروحی بسیار- به نسترن - دختری از طبقه متوسط پناه می برد و ارامش خود را در کنار او به دست می اورد |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 21:38 توسط محمود نفیسی
|
|
||
|
|
|
|
|
شرح و تفسیری بر بعضی اثار غزاله علیزاده ------------------------------------------------- نام اثر: بعد از تا بستان
نوع رمان: احسا ساتی زمان:اوایل دهه سی تا اواخر دهه چهل مکان: مشهد شخصیت های مهم: حورا: دختر نو جوان توراندخت:دختر عموی حورا شهباز:معلم جوان ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 21:3 توسط محمود نفیسی
|
|
||
|
|
|
|
|
قصه سیمین دانشور: بانوی داستان نویس ایرانی سیمین دانشور در باره غزاله علیزاده و اینکه سرطان سرتا پایش را گرفته قصه ای نوشته به نام:{متبرک باد خلیفه بودن انسان بر زمین-متبرک با د) که چاپ شده است گفته هائی از زنده یاد محمد مختاری در باره غزاله (درزندگی زخم ها ئی است که مثل خوره روح را اهسته در انزوا می خورد "بوف کور - صادق هدایت قصد القای تشابه ندارم اما این تقارن گویا ئی است که ادبیات داستانی ما با چنین تامل و سلوکی اغاز شده است.شکلی از تنها ئی و اضطراب که تنها در حیات داستانی می توانسته است وجود خودرا مجسم کندو سرانجام نیز در مرگی داستانی این داستانی زیستن و داستانی مردن از مشخصه های سلوک غزاله است.این در حقیقت سلوک رویا بینان تنهاست-که مر گشان نیز یاد اور دل مشغولی های همیشگی زندگی انهاست.این زندگی و مرگ داستانی مبنای جهان بینی تراژیکی است که تنها در خانه شعر و داستان و هنر-روشنای ارام بخشی می یابدو هنگامی که این خانه و پنا گاه هم نا امن می شود - دستخوش اضطراب و اسیب می ماند- ارامش بکلی بهم می خورد۰ شاید این سلوک و این جهان بینی تراژیک به نشا نه این است که زندگی اجتما عی دوران ما- از ادراک و همدلی و هم رازی و همراهی با ان- در بسیاری از مراتب و مدارج فارغ و حتا بیگانه مانده است.یا مجال رابطه و همدلی و همراهی با ان را در مراحل مختلف پیدا نمی کر ده است.یا این مجال را از او دریغ می داشته وسلب می کرده اند و شاید بهمین سبب داستانی زیستن و داستانی مردن- در وجوه گو نا گونش سر نوشت اهل قلم شده است.اهل قلم و اهل هنر و اهل فرهنگ که حتا خودمان هم تا وقتی زنده ایم - متا سفانه به خودمان نمی پردازیم یا نمی توانیم به پردازیم ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت 0:9 توسط محمود نفیسی
|
|
||
|
|
|
|
|
اخرین مطلبی که از غزاله علیزاده چاپ شده - نوشته ای است زیر عنوان (رو یای خانه و کا بوس زوال) که در ماهنامه ادینه ویژه نوروز ۱۳۷۵ در پاسخ به سئوال (سالی را که گذشت چگونه ارزیابی می کنید؟) امده از غزاله علیزاده که دوبار ازدواج کرده و هردوبار منجر به جدائی شده یک دختر بنام اسیه مانده است و از دو دختر بی سر پرست ما درانه نگا هداری می کرد. از غزاله که عمرش دیر نپا ئید و سر انجام پس از انکه دو مرتبه به خودکشی روی اورده بود به سبب بیماری سرطان و اضطراب و شرایط اجتما عی و جو محیط به خود کشی روی اورد و در اردیبهشت ۱۳۷۵ در جنگل ((جواهر ده)) از رنج زندگی بیا سود. روز جمعه ۲۱ اردیبهشت ۱۳۷۵ برابر با ۱۰ مه ۱۹۹۶چند تن از سا کنان محلی ذر جنگل اطراف رامسر در روستای جواهر ده جسد اورا یا فتند که از در ختی حلق اویز شده بود دوروز پیش از حا دثه از مشهد به رامسر رفته بود تا اگا هانه به مرگ به پیو ندد . با لباسی مانند همیشه سیاه - بطور کامل اراسته-با ظرف خالی قرصی در جیب- با معده ای انبا شته از قرص های ارام بخش-با طنابی به گردن-در میان دو تخته سنگ-با حدود ۲ سا نتیمتر فاصله از زمین-و اویزان از درخت. فرخنده حا جی زاده از غزاله می گوید:...در وصیت غزاله هیچ نفرتی از زندگی دیده نمی شود غزاله می گوید:خسته ام برای همین می روم -دیگر حوصله ندارم - چقدر کلید در قفل بچر خانم و قدم بگذارم به خانه تاریک - من غلام خانه های روشنم ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 23:30 توسط محمود نفیسی
|
|
||
|
|
|
|
|
نگاهی به زندگی و اثار غزاله علیزاده غزاله را خوب می شنا ختم و به سبب نوشته های روان و پر بارش- به سبب لطف بی شا ئبه ای که به من داشت وبه سبب نازک ارائی اهوانه و چشمان جا ودانه اش دوستش می داشتم (سیمین بهبهانی) هر چند تقسیم کردن ادبیات به ( ادبیات مردان) و ( ادبیات زنان)درست به نظر نمی اید اما یک واقعیت را نمی توان فراموش کردو انهم وجود زنان نویسنده ای که بویژه در ادبیات داستانی ما - اثار ارجمندی پدید اورده اند که در تاریخ ادبیات ایران بی مانند است از بهترین زنان دهه ۴۰ و ۵۰ می توان از سیمین دانشور-مهشید امیر شاهی -گلی ترقی -میهن بهرامی- منیرو روانی پور- فریده لاشائی-شهر نوش پارسی پور و غزاله علیزاده نام برد. غزاله علیزاده در ۲۷ بهمن ماه ۱۳۲۵ در مشهد به دنیا امد . لیسانس علوم سیاسی را از دانشگاه تهران گرفت. پس از ان به فرا نسه رفت و در دانشگاه (سوربن) در رشته های فلسفه وسینما درس خواند او کار ادبی خودرا در سال ۱۳۴۰ و با چاپ داستنهایش در مشهد اغا ز کرد. در نخستین داستانهایش که هنگام نو جوانی در مشهد چاپ شد (نوعی گرایش نسبت به تو صیف زوایای پنهانی روابط انسانی به چشم می خورد همه چیز از ورای پرده ای مه الود نشان داده می شود که در وا فعیت به تصا ویری از هم گسسته و جنون امیز بدل می شوند.) از اثار بعدی او که رفته رفته برایش شهرت اورد می توان از اثاری همچون (بعد از تا بستان)۱۳۵۵ومجموعه سه داستان کوتاه بنام (سفر نا گذشتنی)۱۳۵۶-نول دومنظره ۱۳۶۳ نام ببریم ونیزمجموعه داستان (چها رراه)و (تالارها)و (شبهای تهران ) و ( با غزاله تا نا کجا) ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 21:3 توسط محمود نفیسی
|
|
||