Location via proxy:   
[Report a bug]   [Manage cookies]                
Your Ad Here




November 20, 2008

نامه‌های بی‌نشونی پاييزی

k1-payiz.bmp پنج‌شنبه، آخرين روز آبان. پاييز مثل هر سال دير رسيد ولی خيلی زودتر از اون چيزی كه فكرش رو می‌كرديم، داره تموم ميشه. موند فقط يكماه ديگه و باز هم شربتی از لب لعلش نچشيديم و برفت. نميدونم ما دير رسيديم يا اين فصل خزون واسه رفتن اينقدر عجله داره؟! نميدونم ما بی‌مهر و وفا بوديم يا ديگه برگها عاشق نميشن؟! دلم لَك زده برای شنيدن صدای قارقار كلاغ‌های پارك ساعی كه صبح‌های زود عاشقونه می‌خوندند. نميدونم كلاغ‌ها هنوز هم هستند يا اونها هم به هوای دَم و بازدمی آزادانه تَرك كردند اين شهر و ديار غبار گرفته رو؟!

پاييز بمون و نرو كه ما هنوز عشقبازی نكرديم با خودت و هوای بارونی و رنگ‌های يك رنگی‌ت. پاييز بمون و ببخش گناه‌مون رو. ميدونم كه باهات وعده و قول و قرار زياد گذاشته بوديم كه اگه بيايی، كه اگه برسی، اِل می‌كنيم و بل می‌كنيم ولی اونقدر گير كرديم توی اين پيله‌ی تنيده شده‌ی دور خودمون كه خيلی وقته يادمون رفته هم تو رو، هم خزون رو، هم عشق رو و هم همه‌ی كلاغ‌های پُر مهر اين شهر بی‌بارون رو ... باز اگه با خودمون مهربون بوديم، ملالی نبود ولی پاييز تو خودت شاهدی كه نه تنها تو، بلكه گـُم كرديم حتی خودمون رو. صدای كلاغ‌ها و خش‌خش برگها كه پيشكش كدخدای آبادیی كه سالهاست منكر بودن و حضور و وجودش‌يم. پاييز نرو كه ما به شبهای سرد زمستونی عادت نداريم.

آدرس و نشونی‌م رو خواسته بودی. برات ننوشتم. ميدونی چرا؟! بخاطر اينكه سالهاست كه ديگه آدرسی ندارم. نشونی ندارم. سالهاست كه وابستگی ندارم، دلبستگی. تو هم كه آدرسی نداری بنابراين ازت توقعی نيست، كلاغ‌های اين شهر كه نشونی من رو داشتند، اونها كه می‌دونستند من عاشقونه دوست‌شون دارم، اونها هم سالهاست كه ديگه سری به من نزدند... تو كه ديگه هيچ.

عزيزم، آدرسی ندارم. خونه‌ايی ندارم. گم شدم لابه‌لای اين آدمهای سر در گريبونِ غريبه‌تر از هر نامحرمی. توی يكی از همين خونه‌های سيمانی شب رو به صبح ميرسونم. حالا ديگه چه فرقی داره شمال و جنوب و شرق و غربش. پس نامه‌ات رو نفرست كه امكان رسيدنش به دست من توی اين شهر خاكستری مضربی از صفر به توان صفره. خودت رو می‌خواستم. مطمئن باش كه اگه عاشق باشی، كه اگه عاشق باشم، كلاغ‌های اين شهر دود گرفته، حتی نامه‌های بدون نشونی رو هم به مقصد می‌رسونند. تـو نه، ولی كلاغ‌ها نشونی من رو دارند. شايد جايی همين نزديكی‌ها. خيلی دور، خيلی نزديك. روی پاكت فقط اسمم رو بنويس. تـو نه، ولی شايد كلاغ‌ها هنوز هم عاشقم باشند.

November 18, 2008

همسـايـه‌هـا

book store.jpg ديروز نهار رو خورده و تنهايی توی اطاق و روی صندلی ولو شده بودم. نگاهم به سقف سفيد رنگ اطاق بود و از اونجای كه توی اطاق هيچ كسی نبود، نخ دندون رو از توی كِشو درآورده و با خيال راحت لابه‌لای دندونها رو می‌جوريدم و هرازگاهی كه چيزی پيدا می‌كردم، با خوشحالی اون رو از وسط دندون می‌كشيدم بيرون و نُشخوار می‌كردم. اَه و اُه نكنيد كه همه‌مون بدون توجه به پُست و مقام و قد و هيكل و جنسيت، اين كار رو می‌كنيم و اتفاقاً خيلی هم ازش لذت می‌بريم. چايی‌م رو كه خوردم همچين يهويی دلم هوای ميدون انقلاب و راسته‌ی كتابفروشی‌‌ها رو كرد كه نگو. كار خاصی هم نداشتم توی دفتر. بنابراين كاپشنم رو پوشيدم و برگه‌ی مرخصی رو نوشته و ده دقيقه بعدش هم كنار خيابون منتظر تاكسی بودم.

آدميزاد با حس‌هاش زندگی می‌كنه و خوبيه حس‌های من اينه كه اون بنده‌ خداها! در كنار من اونقدر سختی و مشقت و رياضت كشيدند كه هيچ وقت هوس چيزی نمی‌كنند كه كيوان نتونه از پَسش بربياد و اونوقت شرمنده‌ی خودش و اون حس‌های عزيزش بشه. من با حس‌هام رفيقم و با هم خيلی صحبت می‌كنيم. برای هم خيلی وقت ميذاريم بنابراين ديگه براحتی متوجه حرفهای همديگه ميشيم. شديم عينهو حضرت سليمان كه حرف حيوونها رو می‌فهميد! قاليچه‌ی پرنده نداريم ولی يه تيكه زيلوی نخ‌نما شده داريم كه ميشنيم روش و با هم درد دل می‌كنيم. دركِ متقابل خيلی خوبی از همديگه پيدا كرديم و فكر می‌كنم كه تونستم حس‌هام رو اونقدر تقويت كنم كه بر اساس اون خيلی از تصميمات مهم زندگی‌م رو بگيرم و حالا كه به گذشته‌م نگاه می‌كنم می‌بينم كه خيلی كم پيش اومده تصميماتی كه با توجه به حس‌هام گرفتم، اشتباه از آب در اومده باشه. بواسطه‌ی همين حس‌ها، آدمها رو تقريباً ميتونم براحتی توی همون ده دقيقه اول بشناسم‌ كه البته اگه بتونم لُخت‌شون كنم و بدون شورت و شلوار و دامن ببينم‌شون كه ديگه به شناخت كامل و غايی ميرسم!

والله من از اينكه سالهاست با حس‌هام زندگی می‌كنم هيچ ضرری نكردم و اگه قرار باشه توصيه‌ايی هم به كسی كنم ميگم بره و با حس‌هاش رفيق بشه. اونها رو تقويت كنه. باهاشون حرف بزنه. وقتی بهونه ميگيره به ندای درونی‌شون گوش كنه. حتی ميتونه اين حس‌ها بقدری درست و قوی باشه كه توی معاملات و معادلات اقتصادی و اجتماعی و زندگی‌، بهترين مشاورتون باشه. بهترين و ايده‌آل‌ترين معامله، وقتی كه حس خوبی نداريد مطمئن باشيد كه ميتونه در دراز مدت يه معامله پُر ضرر براتون باشه. خلاصه همه‌ی اينهايی كه گفتم يه رابطه‌ی كاملاً شخصی بين من و حس‌هام هستش بنابراين مثل خيلی از اين كلاس‌های خودشناسی چرت و پرت و اساتيدِ شالاتان و كلاه‌بردار مثل آز... قصد شعبده‌بازی و تعريف از خود ندارم. همه اينها رو گفتم كه بگم ديروز بعد از خوردن نهار، دلم هوای كتابفروشی‌‌های ميدون انقلاب رو كرد. BMW M3 نخواست كه نتونم به حرفش گوش بدم بنابراين تك و تنها ساعت دو و نيم لابه‌لای كتابها داشتم برای خودم حال می‌كردم. كودك درونم هم همراه با حس‌های خوب داشتند پشت ويترين، با خوشحالی كتابها رو نگاه می‌كردند.

پرداخت بيست هزار تومن، نتيجه‌ی خريد سه تا كتاب بود. هر چند هميشه براحتی برای خريد كتاب پول پرداخت كردم ولی خب راستش، نبايد قيمت كتاب جوری افزايش پيدا كنه كه كسی بخاطر گرون بودن نتونه كتاب بخونه و خب انصافاً اين قيمت فقط برای خريد سه تا كتاب بيشتر از حد متعارف هستش. اسم كتابها رو نميگم تا اونايی كه كتابخون و مشتاق هستند، بغير از دماغ‌شون، يه جای مهم ديگه‌شون هم بسوزه ولی از همين ديشب كه توی تاكسی شروع به خوندن يكی از اونها كردم بقدری از كتاب خوشم اومد كه می‌خواستم بپرم توی بغل خانومی كه كنار دستم نشسته بود و اصلاً هم به من محل نميذاشت و تحويلم نمی‌گرفت! قطعاً با خوندن كتابها، ميام و در رابطه‌اش می‌نويسم.

ahmad.jpg و اما دنبال كتاب‌ "همسايه‌ها" معروف‌ترين اثر احمد محمود هم گشتم. حتماً همونجور كه ميدونيد اين كتاب اجازه تجديد چاپ نداره. اينكه بخواهم فايل PDF و يا نسخه زيراكسی‌ش رو بخونم اصلاً برام جذابيت نداره و خب قيمتی هم كه كتابفروش‌های ناياب بُر خيابون انقلاب برای يك كتاب قديمی پاره پوره ولی اورجينال همسايه‌ها می‌خواستند بنظرم خيلی زياد بود و اصلاً ارزش نداشت بنابراين به توجه به اينكه كمتر پيش مياد من چيزی رو پاره و جر واجر كنم مگر بنا به درخواست و خواهش و تمنای خودِ شخص! و اگه قول بدم كه مثل يه كتابخون حرفه‌ايی و با وجدان كتاب رو بخونم و دوباره صحيح و سالم به صاحبش برگردونم، كی كتاب همسايه‌ها رو داره و حاضره به من امانت بده؟!

November 15, 2008

مهاجرت، به چه قيمت و با چه انگيزه؟!

DVLOGO.jpg ظاهراً دو هفته‌ايی به تموم شدن ثبت‌نام لاتاری آمريكا باقی مونده و اين روزها خيلی‌ از جماعت رو ديدم كه با شور و ذوق، دنبال پُر كرده فرم لاتاری هستند تا شايد اينبار اونها بَرنده‌ی خوشبختِ قرعه‌كشی آمريكا بشن و همای سعادت بياد و بشينه روی شونه‌شون و بتونند به سرزمين موعود پرواز كنند. اين روزها همه دارن از اين مملكت ميرن. آمريكا، استراليا، انگليس، فرانسه، مالزی، اگه هيچ جايی هم نشد حداقل برن هند و دبی. تا اينجاش هيچ بحثی نيست ولی خب بنظر ميرسه كه اكثراً نميدونند چرا و برای چی و با كدوم هدف دارن ميرن. با خيلی‌ها كه صحبت می‌كنی فقط ميگن ميخواهيم بريم كه ديگه اينجا نباشيم! هيچ كدوم‌شون خبر از دردسرهای زندگی امروز غرب و خارج از ايران ندارند. عمدتاً يه گوشه‌ايی، اونهم اون گوشه‌ی شيك و قشنگِ زندگی غرب رو ديدند و سر بزرگش رو كه زير لحاف مخفی شده رو نديدند.

به دوستم كه دهسال پيش مدرك مهندس‌يش رو گرفته و اينجا هم كار و زندگی و پست و مقام خيلی خوبی داره ميگم، اگه از من ميپرسی حتماً برو و شك هم نكن ولی خب ميدونی كجا داری ميری؟! ميدونی الان اوضاع اقتصادی آمريكا چه جوريه؟! ميدونی ماهی چقدر حقوق می‌گيری؟! در رابطه با بيمه و هزينه‌های پزشكی و اجاره خونه چيزی ميدونی؟! ميدونی ماهی چقدر بايد بابت بيمه‌ی خونه و ماشين و هزينه‌های زندگیت پرداخت كنی؟! ميگه آره دختر عمه‌ام ميگه اگه بيايی ميتونی ماهی 5000 دلار حقوق بگيری. ميگم پنج هزار دلار؟!!! اگه فكر ميكنی سال هفتم زندگی توی آمريكا هم ميتونی پنج هزار دلار حقوق بگيری همين امروز پياده هم كه شده برو. پسر با اين سواد و با اين مدرك مهندسی پيزوریت، اونجا كه نمی‌تونی كار مهندسی بكنی بايد حداقل تا چند سال، كار پَست و پايين انجام بدی. توی رستوران، كارواش، فروشندگی، گارسنی، اونهم توی اين سن و سال. بعدش بايد بری كالج و تا ده و يازده شب درس بخونی، بعد از دو سه سال يه مدرك از اونجا بگيری و اگه تونستی با بدبختی وارد دانشگاه بشی. بابات در مياد. با زن و بچه، از پس هزينه‌هاش بر ميايی؟! ميتونی با غربت و تنهايی‌ش كنار بيايی؟! با عدم تعلق به اونجا؟! ميدونی هزينه‌ی درس و دانشگاه‌ها چقدر بالاست؟! ميگه دختر عمه‌ام ميگه، اگه پات به آمريكا برسه همه‌ی اينها براحتی حل ميشه. ميگن، اونجا دانشگاه رفتن كه كاری نداره. همه ميتونند برن دانشگاه و دانشجوها رو بورسيه می‌كنند. فرق دانشگاه اونجا با اينجا مثل يه قيف ميمونه كه اينجا اولش سخته و اونجا .... هزينه‌های درمان و پزشكی هم كه كاملاً مجانی هستش. دختر عمه‌ام ميگه ... توی دلم يه فحشی به خودم و به دوستم و به دختر عمه‌‌ی مادر فاكرش ميدم.

خيلی خوبه كه همه‌مون اين شرايط و امكانات رو داشته باشيم كه بتونيم حتی برای يه زمان كوتاه، زندگی توی يه كشور جهان اولی رو تجربه كنيم. اگه قصد مهاجرت داريد و از من می‌پرسيد، من ميگم حتماً اينكار رو انجام بديد و بريد ولــــی بدونيد داريد كجا ميريد. با هدف و انگيزه‌ی فوق‌العاده بالا بريد. سعی كنيد از تمام جهت و تمام ابعاد به زندگی در يه كشور بيگانه نگاه كنيد. سن و سال‌تون رو در نظر بگيريد. چون يه سفر سه روزه و يك هفته‌ايی به دبی و آنتاليا داشتيد فكر نكنيد واقعيت زندگی اينه كه شما هر روز ميريد تور كوير و وايد وادی و شبها هم توی ديسكو ميزنيد و تا صبح ميرقصيد و فردا هم توی سيتی‌سنتر، خريد می‌كنيد.

greencard.jpg در ضمن فكر نكنيد همه دارند از اين مملكت ميرن. می‌خواهيد حداقل پنج نفر رو كه توی همين شيش ماه گذشته از آمريكا به ايران برگشتند رو من بهتون نشون بدم؟! می‌دونيد كه خيلی از ايرانی‌هايی كه سی سال پيش يعنی سالهايی كه ميشد توی آمريكا پول پارو كرد، رفتند و خيلی زرنگتر از شماها بودند، سالهاست كه ميخوان دوباره به اين مملكت برگردند ولی اونقدر غرق سيستم اونجا شدند كه ديگه نمی‌تونند؟! می‌دونيد خيلی‌ها می‌خوان دوباره به همين كشور برگردند ولی قدرت و شهامت برگشتن ندارند؟! ميدونيد با درآمد ساعتی 7-8 دلار و گرفتن حقوق 1300 دلار بايد مثل مرتاض‌ها زندگی كنيد؟! می‌دونيد خيلی از دوستان و رفقها و فك و فاميل شما كه توی كاليفرنيا زندگی می‌كنند فقط دل‌شون به اين خوشه كه شمايی كه ايران هستيد فكر می‌كنيد اونها خيلی خوشبخت هستند؟! ميدونيد با درآمد ماهی 1300 دلار (اگه اونهم كاری گيرتون بياد) برای يه پرواز داخلی و رفتن از يه ايالت به ايالت بغلی كه مثلاً پسر عموتون رو ببنيد بايد 500-600 دلار بليط هواپيما بدين و اين يعنی نيمی از حقوق ماهانه‌تون؟! می‌دونيد حداقل توی سالهای اوليه زندگی‌تون بايد همش ماشين‌حساب دست‌تون باشه و هی هزينه موبايل، برق، آب‌ مصرفی‌تون رو حساب كنيد؟! تا حالا فكر نكردين كه چرا اين آدمهای خوشبخت كه توی اروپا و آمريكا زندگی می‌كنند برای درست كردن دماغ و دندون و لب و لوچه و باد فتق‌شون ميان و توی همين ايران جهان سومی اين عمل‌ها رو انجام ميدند؟! تا حالا در رابطه با نوع بيمه و مالياتی كه بايد هر ماه پرداخت كنيد، تحقيق كرديد؟!

من باز هم ميگم اميدوارم كه برای همه اين فرصت پيش بياد كه بتونند توی يه كشور پيشرفته زندگی كنند و باز هم ميگم كه اگه قرار مهاجرت كنيد، حتماً اينكار رو انجام بديد ولی نه بواسطه اينكه از اينجا خسته شدين. اينجا ترافيك و دود و بوق داره. اينجا سيستم خرابه. خيابونها چاله داره. والله بخدا اونجا هم ترافيك داره. اونجا هم سيستم اداری مزخرف‌تر از اينجا داره. اونجا هم اتوبانهاش چاله چوله داره. اونجا هم هيچ وقت به حق قانونی‌تون نخواهيد رسيد ولی با همه‌ی اين حرفها حتماً مهاجرت كنيد ولی نه بواسطه حرفهای دختر عمه و زن عمو و پسر دايی‌تون. اگه قراره مهاجرت كنيد، با انگيزه‌های فوق‌العاده‌ قوی بريد كه وقتی بعد از ده روز با شرايط واقعی زندگی غرب آشنا شديد، واقعيت مثل يه آوار و سونامی روی سرتون خراب نشه كه آمريكا آمريكا كه ميگفتن اين بود؟!

November 11, 2008

اطلاعيه جهت همكاری

دنبال يكی می‌گردم كه كليـدِ اين وبلاگ رو چند صباحی بسپارم دستش و با خيال راحت برم و گم و گور بشم و يه مدتی اصلاً بهش فكر نكنم. وقتی قراره وبلاگی باشه بايد زنده و روپا و پويا باشه و جريان داشته باشه. هر چيزی كه يه مدتی راكد و ساكن باقی بمونه، بدون يقين ميگنده و از بين ميره. بنابراين از خانم‌ها و آقايونی كه مايل به همكاری و مشاركت در اينكار فرهنگی هستند، خواهشمند است مطلب يا نوشته‌ايی رو برام ايميل كنند تا با اسم و مشخصات خودشون توی اين وبلاگ پابليش بشه. خواننده‌های قديمی و كامنتگذاران دائمی در اولويت هستند.

November 08, 2008

...

1-rain.jpg

تو ماه را
بیشتر از همه دوست می‌داشتی
و حالا ماه هر شب
تو را به یاد من می‌آورد
می‌خواهم فراموشت کنم
اما این ماه
با هیچ دستمالی
از پنجره‌ها پاک نمی‌شود

رسول یونان

November 07, 2008

پرشان نیم ساله

parshan1.bmp خب دیگه پرشان داره کم‌کم بزرگ میشه. شد شیش ماه‌ش و چشم به هم بزنیم میشه شیش سالش. اونهایی که در جریان ماجرا نیستند، بدونند که پرشان برادرزاده‌ى منه و بدنیا اومدن ایشون باعث شد که بنده مفتخر به کسب عنوان عمویی هم بشم! فعلاً که کار خاصی براش نکردم مگر اینکه شبی ده دقیقه با انواع و اقسام صداهایی که خب خودم هم نمیدونم صدای کدوم حیوون ماءورایی و افسانه‌ایی میتونسته اینجوری باشه، سّرش رو گرم می‌کنم. توی این چند ماه، میونه‌ی خیلی خوبی با من نداشته. معمولاً توی بهترین و آرومترین لحظات هم وقتی قیافه من رو می‌بینه بغض میکنه. چند وقتیه که داره میخنده و من آرزو بدلم مونده که یکبار وقتی عمو بزرگه رو می‌بینه بخنده. بخوبی میتونه حس کنه که من براش یه غریبه هستم ولی بابا و مامانش رو بخوبی می‌شناسه و معمولاً وقتی شروع به گریه می‌کنه توی بغل اونها ساکت میشه. نسبت به نور و صدا کاملاً حساس شده. مسیر آدمها رو با نگاه و سرش دنبال میکنه. تلویزیون و کامپیوتر رو دوست داره و وقتی جلوی اینها قرار میگه ساکت میشه و با تعجب نگاه‌شون میکنه.

در آستانه شیش ماهگی وزن پرشان از 100/3 به 300/8 (کیلوگرم) و قدش از 49 به 67 (سانتى‌متر) ارتقاء پیدا کرده. تا اونجایی که من در جریان هستم فعلاً بجز شیر مادرش چیز دیگه‌ایی نمی‌خوره. اینها رو برای این می‌نویسم که وقتی پرشان بزرگ شد بعد از 120 سال که اومد سر قبر عمو بزرگش که خب من باشم! (بابا یه جیغی بکشید، بزنید توی سر و صورت خودتون، موهاتون رو پریشون کنید، بگید خدا نکنه!) یه فاتحه برام بفرسته و بگه عمو دمت گرم که اون روزها یاد من بودی و اینها رو توی اینترنت ثبت کردی تا در تاریخ موندگار بشه. والله بخدا این روزها، قد و وزن خودمون رو نمی‌دونیم ولی مال این پسر رو از حفظیم!

parshan.bmp

بعضی چیزها رو باید حس کرد. باید لمس کرد. در رابطه‌اش گفتن و نوشتن بدون درک اون چیز کار سختیه. پدر و مادر شدن، همسر و باردار شدن رو باید توی دنیای واقعی مزمزه کرد. شاید همه‌ی ماها بدون سیر مسیر درست و طبیعی، بخاطر دیر کشیدن! و عدم استفاده از وسایل پیشگیرانه و یا فراموش کردن ایام قرمز تقویم! چند بارى بابا و مامان شده باشیم ولی خب در حال حاضر اون بچه هیچ وجود خارجی نداره و نمیشه در رابطه‌اش صحبت کرد ولی قطعاً یه حس فوق‌العاده‌ایی داره وقتی که بچه‌ی خودت رو بغل می‌کنی، باهاش قدم میزنی، سه ساعت نگاهش میکنى تا یه لبخند برات بزنه، لباس مهمونی تنت کردی و یه دفعه می‌بینی توی بغل می‌شاشه، کلی قربون صدقه‌ش باید بری تا بعد از خوردن شیرش برات آروغ بزنه، از شب تا الهه صبح باید بچه رو هی تکون تکون بدی و راه بری تا گریه نکنه، هی رنگ و طعم و اندازه‌ی اَن و گه‌ش رو تست کنی و ... خلاصه که بچه‌ها دارن بزرگ میشن و ما بزرگترها داریم پیر میشیم.