Location via proxy:   
[Report a bug]   [Manage cookies]                
Your Ad Here




افسانه ی ما
Thursday, August 28, 2008
27
years is Gone
Please Stop
Wednesday, May 07, 2008
خدایا معجزه ای!
معجزه هات تمام شدند؟برای خاصان درگاه احتکارشان کردی؟معامله کنیم؟اهل معامله هستی؟
جان بی ارزش من،زندگی بی فایده ی من در مقابل سلامتی کسی که نفس کشیدنش به کل دقایق عمر بی ثمر من می ارزد
برش گردان
برش گردان لعنتی
برش گردان
Tuesday, December 11, 2007
تو نه لياقت دريا را داري
نه بيروت
از روزي كه ديدمت
راهبه اي گناهكار بودي
آب را بدون خيس شدن مي خواستي
دريا را
بدون غرق شدن
سعي ام براي قانع كردن تو بيهوده
كه عينك هاي سياه را دربياوري
و جوراب هاي ضخيم را
و ساعت مچي ات را
و مثل ماهي قشنگي در آب ليز بخوري
شكست خوردم
بيهوده توضيح مي دادم
سرگيجه جزء درياست
و درعشق
چيزي هست كه از مرگ
و عشق و دريا
كاميابي در يكي شدن را نمي پذيرند
از تبديل تو به ماهي ماجراجو مايوس شدم
حركاتت زميني
فكرهات زميني
به خاطر اين گريه مي كنم دوست من !
و بيروت گريه مي كند …
گريه …
Monday, December 10, 2007

پس آخر داستان اینطوری تمام میشد! با بوی عود اسطخدوس و صدای "دوستت دارم ها".
اگه مادر اینجا بود با لبه ی روسری دماغشو می گرفت و پیف پیف می کرد.همیشه از بوی عود بیزار بود.اما مادر این جا نیست،هیچ کس این جا نیست.منم و بوی عود و دوستت دارم ها و دو جوی خون که از دو طرفم روانند و من رو به سمت آرامش ابدی هدایت میکنند.درد ندارم،نباید هم میداشتم.درد توی سر آدمهاست، نه بدنشون.حالا که مثل یک لخته ی خون افتادم گوشه ی این اتاق همه چیز جلوی چشمهام رژه میرن.چهره ی مادر از همه چیز پررنگ تره.انگار زنده است و روبروی من نشسته و خیره نگاهم میکنه.جلوش زانو می زنم و دستهاش رو می گیرم،کاش میدونست که چقدر می ترسم.دستهاش رو روی صورتم میکشه و میگه:چقدر سردی! درد از چشمهام روی پیراهنش می چکه،مادر!مجبور بودم. هنوز خیره نگاهم میکنه،چی میخوای بگی؟ من کجام؟ مادر واقعا این جا بود؟ آهان! گوشه ی اتاقم.دارم هذیون میگم.من تنهام، اما پس چرا اینقدر صدا توی گوشمه؟ چرا این همه صورت پهن شدند جلوی چشمهام؟ کاش جای اون تیغهای پونصد تومنی یک گلوله حروم مغم می کردم.مغزی که توی تمام زندگی استهلاکی بهش وارد نشده به جز فکرهای تابیده به هم و بی انتها،به چه دردی می خوره جز پوکیدن؟چرا این همه فکر؟
من اشتباه کردم؟نمی دونم.اما چرا،میدونم.تمام زندگیم رو اشتباه کردم،اما این یک بار کار درستی کردم.انگار که پاک کن رو برداشتم و روی اشتباه بزرگ بودنم کشیدم.این که اشتباه نیست،اشتباه یعنی آرزو،یعنی خواستنش،یعنی اون لحظه ای که خواستمش.
اشتباه یعنی تمام لحظاتی که با اون سپری شد و وجودش طنابی شد دور گردنم.نمی تونستم عاشقش نشم.انگار به دنیا اومده بود برای بیچاره کردن من.مثل یک صاعقه اومد،زد و سوزوند و رفت.من عاشقش بودم و اون دستهاش توی دست من بود و بهم خیانت می کرد.آرزو گل خودرو بود.آخرشم دنبال یک دیلاقی دراز شد و رفت.مادر اون روزها زنده بود.همونم بود که خبرش رو بهم داد.فردای اون روز بود که زهره رو دیدم.چه صورت شادی داشت،هنوز خبر نداشت دست سرنوشت باهاش چه کرده.بیچاره کسی که دل به مثل منی بده که چیزی برای باختن ندارم.زندگی دوم من انگار از همون روز شروع شد.توی بغل زهره دنبال آرزوی گمشده ام میگشتم و در عوض نه آرزو رو میدیدم و نه زهره رو.کم کم زهره دل به من می بست.من آرزو می شدم و اون من.لعنت به آرزو! انگار بعد از اون بازی کردن نقشش شد کار همیشه ی من.
زهره رو وقتی وسط احساساتش دست و پا می زد به امان روزگار ول کردم و خودم تقسیم شدم بین هزار آغوش دیگه.از اون به بعد همه جا جای من بود.من هرز رفته بودم و هنوز هم نمیدونم طوق این لعنت رو کی به گردنم انداخت.خودم،آرزو و یا رفتن مادر.
راستی مادر کی مرد؟وقتی که مرد من زیر کدوم سقف بودم؟کدوم نقشم رو بازی می کردم؟مادر! کاش هیچ وقت نفهمیده باشی.امید باطل دارم.اگرتمام اون زنهایی که سوار ماشینم می شدند محسور اون چهره ی جنتلمن ماب و مطمئن میشدند اما تو خوب می دونستی که این دیوار پوشالیه و پشتش به هیچ جای سفتی بند نیست.من از اون حلقه های دود سیگاری که به لبم بود هم تو خالی تر بودم.مادر اینو میدونست،همیشه می دونست.
دیگه دستهام کرخت شدند.انگار تمام مورچه های عالم با سرنیزه افتادند به جونم.تصویرها هنوز میان و رد میشن و این مردک همچنان ناله میکنه: "دوستت دارم ها،آه چه کوتاهند..."
چهره ی نادیا بین اونهمه تصویر بهم دهن کجی میکنه.انگار فکر میکنه کممه.اون هم این لحظات رو تحربه کرده،به خاطر من.به خاطر کسی که من نبودم.روزی تصور این که باعث مرگ کسی باشم وحشتناک به نظر میرسید و حالا چقدر از هر احساسی خالی ام.خودش رو انداخت جلوی ماشین و من حتی جرات این کار رو هم نداشتم.من مثل یک آدم بزدل خودم رو زیر نقاب هزار مرد دیگه قایم کردم و نشستم به کمین همه ی رهگذرهایی که فکر کردند این دونه ها در راه رضای خداست.
آرزو؟چرا از هر گوشه که میرم به تو میرسم؟قهرمان پوشالی هزار بستر رنگ و وارنگ قدرتش رو از زخم تو وام میگرفت.حالا که نمی تونم صدات کنم و کسی هم نیست که مایل باشه اسمت رو بشنوه این جا کمی صدات کنم:
آرزو؟عزیزم؟حالا که این همه از من دوری خوشبختی؟خوشحالی؟آرزو؟حالا که من رو کاشتی وسط یک برزخ و با سرعت نور فرار کردی خیالت آرومه؟
از من چسناله کردن بین کاغذ ها و گوشه ی ذهن خاک گرفته ام علی القاعده باید گذشته بود،اما مثل مار و پله هر چند خونه جلو رفتم ضرب شد در هزارنیش تازه وپرتاب به عقب.گذشته ی لعنتی از ذهنم پاک نشد.حالا که این گوشه افتادم یادم اومد که شب مهمونی امیر چقدر خوشبخت بودم.یاد وقتی افتادم که گوشواره هات رو شونه ام تکون میخورد.
تو هیچ وقت دردی از دلم پاک نکردی که آرزو کنم کاش الان این جا بودی،اما صدای مبهم جمعیت و موزیک روی پس زمینه ی ذهنم میاد و خنکی نسیم و خودم رو یادم میاد که زانو زدم جلوی تو و از مستی دستهات رو می بوسم.آرزو! دستم روی نقطه ها می خشکه،یک عمر تنهایی،آیا واقعا سزاوارش بودم؟
دستهام کم کم ضعیف میشن،یک عمره که زندگی مثل خون از تنم میریزه.تو هیچ وقت نبودی،نیستی.نبودی و چنان کور بودم که انگار هیچ وقت ندیدم.
مادر دوباره برگشته،انگار فهمیده که این عود به آخرش رسیده.انگار کسی روی قفسه سینه ام چنگ میندازه.مادر اومده تا منو با خودش ببره.هوا سرد و سرد تر میشه و من غرق در تاریکی میشم،بر می گردم به جایی که همیشه بودم.
Friday, February 16, 2007
من که از اولش هم زبانم بند آمده بود.نه دعوت به یلدا بازی دوستان پر از مهرم و نه داستان احمقانه ی چت مخلوق و خلبان کور که در وبلاگ امید منتشر شد و میل وافر مردهای عزیز را به (به قول گلناز)عمو مردک بازی یا خاله زنک بازی و شکستن حریم دیگران(البته برای فلسفه خوانده های عزیز همه چیز مجاز است) یا هزار و یک داستان دیگه دستم رو روی کیبرد نمیلغزوند.اما نمیشد از دل بزرگ این پسرک چیزی نگم.نمیشد از او و دل کوچیکش و اشکهاش وقتی صورتم رو میدید حرف نزنم.نمیشه از دستای گرم گلناز عزیزم ننویسم.شما زندگی رو به یاد آدم میارید.با همین دستهای بخیه خورده و صورت خط خطی و کبود هم طعم مهرتون رو میچشم.شما نسیم اید در جهنم.من که ناتوان تر از این حرفهام.الهی بوی خوبتان از حافظه ی روزگار پاک نشود دوستهای شیرین تر از جان.
Friday, February 02, 2007
بارانِ هر روز
خيس مان مي كرد
بر باراني هامان سبزه مي روييد
اما پس از تو
سبزه نيست
باران
بر تنهاييم مي بارد
Tuesday, January 23, 2007
هفته ی پیش دوباره دیدمش.
آروم آروم داخل ترافیک کنار ماشینش متوقف شدیم.از دور هم که دیدمش خوب میدونستم که اون قلقلکه و راننده اش کیه.دیگه به حضورش که مثل فلاش بک های گاه و بیگاه هر بار از یه گوشه ی زندگیم ظاهر میشه و سیخونک به مغز تبدارم میزنه عادت کردم.میتونستم شیشه ی ماشینو پایین بکشم؛میتونستم بهش زنگ بزنم یا اینکه ساده تر از اینها کمی سرم رو به سمت راست برگردونم.مطمینم که سرش رو برمیگردوند و من رو میدید و لبخند میزد.میتونستم داد بزنم:دیشب خوابت رو دیدم؛ نیمه شبی از خواب بیدار شدم و سعی کردم خوابم رو بالا بیارم.به کسی نگفتم که چه خوابی دیدم.چرا نباید از تو بدم بیاد؟مستحقش هستی.اما من چکار کردم؟!شالم رو آروم با دست جلو کشیدم و چشمهام رو بستم و آروم گم شدم توی ترافیک و هیچکس نفهمید که در اون یک ثانیه چقدر ماجرا اتفاق افتاد.
Sunday, October 22, 2006
صدای سرفه های بابابزرگ موزیک متن فکرهای امشب شده.یک خط در میان به سرم میزند که بیدارش کنم و یک لیوان آب ولرم دستش بدهم و وجدان مزاحم رو خفه کنم تا بگذارد فکر کنم.میبینی؟! تمام ِ زحمتم به سرفه ای بند است.
همین نیمه شبی کلمات ِ یکی که شک ندارم خیلی تلاش کرده تا خودش را بخواباند جلوی چشمم ظاهر میشود: " نگاه به زندگیم که میکنم پر از گودالهاییه که همیشه توش بودم.همیشه هم که به بالا نگاه میکردم فکر میکردم یه دونه از این ستاره ها مال منه.وقتایی زندگیم با این رویاها گذشت،اما همیشه وقتی میومدم بالا نصیبم یه گودال بزرگتر بود.ستاره هم سراب داره؟"



تصویر ِ جهنم و بهشت جلویم باز است و مانده ام چطور برای این جانم بگویم ستاره ای وجود ندارد که چشمهای قشنگش پر از اشک نشود. ترسای مهربان، حالا نیمه شبی بیا و خوبیهای دنیا را به یادم بیاور و انگشتت رو روی بغض بیچاره فرو کن، اما من هنوز هم میگویم دنیا جای زندگی نیست،باور کن!
Wednesday, October 18, 2006
رجعت دوباره به رفیق قدیمی؛ هاکلبری فین!

...خلاصه ما راهمان را کشیدیم و برگشتیم؛ ولی من دیگر مثل اول آنجور سرحال نبودم؛ پکر و پلاسیده بودم؛ انگار پیش خودم کنف شده بودم - هرچند هیچ کاری نکرده بودم.ولی خوب؛ همیشه همین جور است. هیچ فرقی نمیکند که آدم کار خوب بکند یا کار بد؛ وجدان آدمیزاد که شعور ندارد؛ همین جور آدم را آزار میدهد.من اگر یک سگ زرد داشتم که به اندازه ی وجدان آدمیزاد بی شعور بود زهر میدادم و می کشتمش.توی دل آدم پر از وجدان است؛ وجدان بیشتر از همه ی چیزهای توی دل آدم جا می خواهد؛ تازه هیچ فایده ای هم ندارد.تام سایر هم همین را می گوید.
Friday, October 06, 2006
از دفتر مدفونِ یک گوجه فرنگی ِسابق:

... صبح چشمهام رو که باز کردم اولین چیزی که به زبونم اومد این بود:من موشیرو میشونه هیچ جا ندارم خونه...حالا هی توی مغزم میچرخه.شایدم چون دیشبش ساعتها فکر کردم تا خوابم برد.به اینکه چقدر یک ادم میتونه فلان باشه که اینقدر مطیع همه باشه و نهایت همه ی کارهایی رو که میکنه به هزار تا خاطر باشه و نه به خاطر اینکه دلش میخواد.یهو وسوسه شدم در خونه رو باز کنم و اونقدر دور شم که دستی بهم نرسه.گاهی از نگاه ها بدم میاد.تنم یخ میکنه.میدونم که چیز خاصی نیست اما اونقدر اذیت میشم که خودم هم تعجب میکنم.خوب اینجا شاید جالب باشه.شاید فکر سفر دو روزه به اسپانیا یا گینه ی بیسائو یا سفر سوپی یا المان یا شکلات خوردن یا هر کوفت و مرض دیگه ای خیلی جالب باشه اما نه...نه اینجا.خیلی ها ممکنه بدونن که چی واسه ی من جالبه اما مهم اینه که مهم نیست چی واسه ی من جالبه.جالب نیست؟مهم اینه که چی به نظر بقیه صلاحه.امروز مامان تمام خونه رو به هم ریخت و ساعتها مجبور شدیم بسابیم.اعتراض کردن برام سختتر از سابیدن بود.تحمل وایتکس روی زخم راحتتره از گفتن اخ!جالب نیست؟!
Thursday, October 05, 2006
بعضی شب ها هیچ وقت به سحر نمیرسند
Friday, July 07, 2006
وقتی از کنار پنجره های کوتاه و باز کنار خیابان که پشت هر کدامشان چیزی برای دیدن پیدا میشود رد میشوم و سرک میکشم و خودم را با دیدن عروسکها٬مجسمه ها٬گلدان ها٬پوستر های جور واجور و همه ی چیزهایی که میشود روی تاقچه ی کنار پنجره های این شهر پیدا کرد سرگرم میکنم٬دوباره این آواز لعنتی فرود میآید روی نقطه ی میانیِ سرم:
« همه داریم بازی میکنیم».همه چیزمثل رویاهای پنهانِ پشت گنجه ها و درهای عجیبی که به دنیاهای نادیده باز می شوند می ماند.واقعا داریم بازی می کنیم٬پس کو نخ های نامرئی؟!
همه ی زمین به دکور صحنه می ماند.وقتی گربه ی لم داده زیر نور کمرنگ آفتابِ پشت پنجره را تماشا می کنم٬از فانوس سبز ِکوچک یک کافه در کنج خیابان عکس می گیرم٬داخل سبد خرید مردم را نگاه می کنم و سعی میکنم زندگیشان را مجسم کنم٬وقتی سعی می کنم نفرت ِ نگاهم را از پیرمردی که رفتارش بوی تعفن هوس میدهد بدزدم یا لحظه های عاشقانه ی گوشه گوشه ی شهر را ثبت کنم به خودم نهیب می زنم: همه ی آدمها هنرپیشه های نقش اول زندگیشان هستند.زیر گنبد کبود این یک اتفاق تازه نیست٬اما چرا نقش است که به من غالب می شود؟چرا بلند بلند حرف میزنم؟چرا لبخند میزنم به زن ِ افغان خسته در صف که نمی داند وسائلش را جمع کند یا وروجکهای زبان نفهمش را؟چرا نیمه شبها در تاریکی روی پنجه ی پاهایم بلند می شوم و می چرخم؟ اینها مرگ هستند یا زندگی؟پس جواب سوالهای من چه میشوند؟اصلا چه دلیلی دارد که آدم اینهمه سوال داشته باشد؟ به من چه که آن پیرزنِ دوست داشتنی چه چیزی دارد که نمی توانم از ذهنم پاکش کنم؟ چرا باید مهم باشد که بارها برای «سر ِفرصت» سرِ تائید تکان داده ام و ته دلم ایمان داشته ام که این «سر ِفرصت»از آن چیزهاییست که هیچوقت وجود نخواهند داشت؟
دغدغه های انسانی دارم؟دغدغه های حیوانی؟پوچگرایانه؟روشنفکری؟ایده آلیستی؟مزخرف؟کوفت؟پس چی؟چه خبر است داخل این مغز صاحب مرده که ذره ذره زجر کشم میکند و سوال پشت سوال داخل این ذهن ِ بی نوا انبار می کند؟شاید هم روزی منفجر شدم٬ کسی چه می داند؟!
گاهی از اینکه دارم ذره ذره می میرم احساس آرامش می کنم.گاهی یاد زندگی می افتم که زمانی دو چشم ِ براق برای گفتن از آن داشتم.من زنده ام یا مرده؟اصلا معلوم هست چه خبر است؟!
***
بعضی وقتها این سوال در ذهنم پدیدار می شود که چرا؟! نه زندگیم به آدم شبیه است٬نه دوستانم٬نه دشمنانم٬نه مهاجرتم و نه مسافرتم٬نه غذا خوردنم و نه دفع کردنش٬نه فکر کردنم و نه فکر نکردنم و نه مردنم.هدف از خلقت به کنار٬ واقعا هدف از خلقت ِ من یکی چی میتونسته باشه؟!

این تضاد یکی از مفرح ترین لحظات زندگیم است: درست همان لحظه که زهر را به تنم می ریزم و هوشیارم که خودکشی ِ تدریجی یعنی چه٬ به یاد ِ ناب ترین لحظات زندگیم می افتم و همه ی آن چیزهایی که مطمئنم برای من بوده اند.برای خودِ خودِ من٬اما وجود ندارند.مطمئنم که حتی لحظه ای که زهر ها دست به دست ِ هم تحویلِ خاکم بدهند هم از خاطرم نمیرود که سهمِ من از زندگی چه بوده٬ با اینکه لحظه ای هم با هم نبودیم.
من خیالم را داشته ام٬ذهنی که پرهای سیمرغ دارد و بارها دست به دستِ هم به اندرونیِ خانه ای با شیشه های رنگی پناه برده ایم.اینها بودند٬ واقعا بودند. واقعی تر از این نیمه شب و این قلم و موهای پریشانم و دردی که لجوجانه به دلم چسبیده.
آسمان هم که به زمین بیاید باز می گویم که تابستان بهترین است و قرمز یعنی همه ي آن چیزی که باید باشد.
Saturday, June 24, 2006
آخر سعید جان! قربانت بروم! اگر این شورای حقوق بشر خدای نکرده این در و گوهری که فشاندی را جدی بگیرند که الان باید برای دربان طبقه ی هفتم جهنم دیدگاه هایت را تشریح میکردی.
بیا و فردا با جمال مثل دو دسته ی گل برگردید ایران و برای شادی روح امام روزنامه ی شرق را هم توقیف کنید و اینقدر هم سیخ به اعصاب ما نزنید جان مادرتان.
افسانه ی من؛ مثل کتاب «داستان سفر مردی با اسبش» که در سطر اولش آمده: «مردی با اسبش به سفر رفت» و باقی صفحات پر شده از صدای سم اسب..
پیتیکو..پیتیکو...پیتیکو..
پر شده از سکوت
زندگی برای همه نیست و مرگ برای همه هست.اما چرا فرشته ی مرگ جان از کسی که سراغش فرستاده نمیگیرد و یک راست میرود پی آنها که هزار و یک دلیل برای بودن دارند؟
اگر خواسته ام اجابت شده بود این سومین مرگ میبود.اما من نفس میکشم و به دل آدمهایی فکر میکنم که مرگ مثل یک قرص وامانده در گلویشان مانده و ذره ذره تلخی مینوشند.
انصاف را از کلمات حذف میکنم وقتی که مرگ واماندگان تحقیر شده را در یک دایره ی بسته ول میکند و جاهایی سرک میکشد که دوستش ندارند.
Wednesday, May 31, 2006
یکی از فرط تنهایی انگل میشود به هر محیطی که اجازه ی چسبیدن به او بدهد و یکی قارچ میشود در انتهای یکی از ضلعهای مربع..
تا بوده گویا همین بوده.
Friday, April 28, 2006
راه حلي داري ؟
راه نجاتي براي كشتي شكسته
كه نه غرق مي شود نه نجات پيدا مي كند
من فقط من
قابليت حلول در تو را دارم
از آب هاي دريا ها به اندازه نوشيده ام
و آفتاب پوستم را به اندازه سوزانده
و ماهي هاي وحشي گوشتم را به اندازه خورده اند
من فقط من
از سفر رنج برده ام از بي قراري
راه حلي داري ؟
براي اين شمشير كه ما را دو نيمه كرده
بي آنكه بميريم
افيوني كه به هم مي دهيم
بي آنكه تخديرمان كند
من فقط من
مي خواهم استراحت كنم روي هر سنگي كه شد
لم بدهم بر هر شانه اي كه شد
از كشتي بي بادبان خسته
از ساحل بي ساحل
تسليم شو
امضاء مي كنم
بگذار بخوابم



نزار قبانی.صد نامه ی عاشقانه
Sunday, April 02, 2006

دستم را زیر چانه ام زده ام و آرزو میکنم کاش کمی زندگی در وجودم بود تا روز تولدت وسط دلت میکاشتمش.
عزیزترین داداشی دنیا...شاید خودت هم ندانی که خرده های شکسته ات هم برای من بزرگ تر از هر جان سالمیست
هرطور که بشود..هرجا که باشم
Saturday, April 01, 2006
همه ی آدمهای این فامیل میتوانستند ادعا کنند که سال نو را با سایه ی مرگ شروع کردند،جز من. ادعاهای من را کسی به رسمیت نمیشناسد.همانطور که وقتی به دوستم میگویم:"مرد" و سنگینی حرفم را نمیشنود و با: "راحت شد" گفتنی دهانم را میبندد و شادمانه به برنامه ریزی تعطیلاتش ادامه میدهد که دست بر قضا من هم باید درش سهیم باشم.همانطور که مصلحت ها همیشه به انتخاب مجبورم میکنند و من آرام گوشه ای خاطرات و انسانهای گذشته ام را بی مقاومت چال میکنم و عزاداری هایم را در همان خلوت برگزار میکنم.دیگر گاهی خودم هم از خنده هایم تعجب میکنم وقتی که در ذهنم عزادارم.چه اهمیتی دارد که دیگران بدانند که ذهن انسان از پشت چهره ی بی تفاوتش به کجاها پرواز میکند و چه ساده اشک میریزد بر فراقی که سالهاست شروع شده و میدانم پایان ندارد.میدانم که تفاوت یعنی دیوار،یعنی نه،یعنی انکار شدن،محو شدن،یعنی دور شو.
خاطره ی از دنیا رفته،بگذار تمام شهر ندانند که من تمام روزهای عید را به گذشته ام داخل دو حیاط و یک در و یک باغ و درخت خرمالو و یک عالمه آدم فکر کردم که احتمالا اگر تمامشان مثل تو پرپر بشوند نمی بینمشان و بارها در ذهنم برای تو و تمام انها تلخ ترین اشک ها را ریخته ام..
انسان پوک
انسان پوک پر از اعتماد
نگاه کن که دندانهایش
چگونه وقت جویدن سرود میخوانند
و چشمهایش
چگونه وقت خیره شدن میدرند
و او چگونه از کنار درختان خیس میگذرد
صبور،
سنگین،
سرگردان..
Monday, March 20, 2006

هی، بهار!
این بار را آمده باش تا بمانی..
Saturday, March 11, 2006
دو ماه از شبی که اراده ی زندگی در وجود یک دختر کوچولو به آخری که میتوانست این نباشد غلبه کرد میگذرد و نمیفهمم که چرا نمیتوانم از خاطرات مبهم ان روزهاوگاهی تلخی ِ یک زندگی دوباره فرار کنم.
چیزی هست برای باور،من زنده ماندم و به این داستان کهنه ادامه میدهم.کسی چه میداند،شاید هم باید اینطور میبود.
Saturday, January 14, 2006
هر بار که با او حرف میزنم با خودم فکر میکنم: هیچ چیز عوض نشده.هنوز من همان دختر بچه ای هستم که نی لبک قرمزش را با شوق به صدا در میاورد و وقتی از صدای فریاد مرد همسایه ترسید به همبازی همیشگی اش پناه آورد و نتیجه ی نبرد نابرابر یک مردبالغ با یک پسر بچه ی کوچک که میخواست از دختر عمویش دفاع کند یک لنگه کفش بر سر پسر عمویم بود.بعد از دنیای کودکی و تمام تپه هایی که در نهار خوران و چاله باغ با هم فتح کردیم سالهای زیادی به بی خبری گذشت و بعد از آن همه مدت باز هم را پیدا کردیم.همین جا! خیلی چیزها عوض شده.دیگر کسی ما را به مهمانی های ظهر جمعه ی نهار خوران و جنگل قرق وبلال دعوت نمیکند.تمام کتک هایی که زدیم و خوردیم را هم نوش جان هم کردیم.حالا که باز هم را پیدا کردیم کسی کری نمیخواند، به تار موهای سفید هم نگاه میکنیم و دستهای لرزانمان.آن روزهای" رو کم کنی" گذشته، جز محبت چیزی از نگاه هیچ کداممان نمی بینم.حالا وقتی کنارشان مینشینم و با هم از آن روزها حرف میزنیم و آرامم،وقتی ساعتها از دیوانگیهای مشترکمان گفتیم و فهمیدم انسانها بی جهت در کنار هم قرار نمیگیرند و وقتی میخواستم چشمانم را ببندم و قبل از هر کسی به او اعتماد کردم و از دیوانگی ام گفتم، فهمیدم که باز قصه،قصه ی همان نی لبک قرمز است و چرخ و فلک و من باز به همان جا برگشته ام که همیشه با من بوده.این بار تو مرا آرام میکنی و برایم توضیح میدهی که چرا آن مرد سرم فریاد کشیده و من گریه نمی کنم.میدانم که زور مرد بیشتر از ماست،اما من بعد از سالها دست تو را دوباره پیدا کردم. تو هم کابوس روزی را که اشکِ شکستنم را به قیمت گزافی میخواستی را به آن نگاه نگرانت وقتی که از پله ها بالا می آمدم ببخش...


سالها از روزي که شير و جادوگر را به من دادي ميگذرد پسر عمو جان،و من بالاخره نارنیا را دیدم.نارنیایی که من دیدم دنیای کودکی من را خراب نکرد.آقای تومنوس همانقدر دوست داشتنی بود که یک آدم بزی میتوانست باشد.این فیلم تصویر زیبایی شد از یک داستان که سهم بزرگی در رویاهای کودکی من داشت.رویاهای کودکی ما،تام و هاک! و این سرزمین ناشناخته ی پشت گنجه ی لباس که تنها سرزمین برفی بود که دوست داشتم ببینمش.میدانی که...من از زمستان بیزارم.راستش...هنوز هم ته دلم امیدوارم ته یکی از این گنجه ها سرزمینی پیدا کنم که همیشه آفتابی باشد!
Wednesday, January 04, 2006
خروس خوان که با یک بغل مدرک و انواع و اقسام ِاسناد هویت و چند برگ کپی از تمام برگهای مهر خورده ای که از عصر ماموت ها تا حالا در خانه مان موجود بوده رفتیم سفارت و تا فیها خالدون هویت مقاصدمان را برای حضرات تشریح کردیم یاد این نوشته افتادم.از وقتی که چشم باز کردیم چند قطعه عکس شش در چهار و سه در چهار و کپی تمام مدارک هویتمان با یک نفر همراه برای کپی های اضطراری که اکثرا بنا به میل هر بخش چند تایی قسمت میشود برای انجام یک پروسه ی اداری ساده باید همراهمان میبود.اینجا که تا بوده همین بوده اما سفارت یک کشور اروپایی اگر اول لب و لوچه ی کارکنان و قد و قواره ی ادعاهایش را با سیستم اداری اش هماهنگ کند فکر کنم آبرومندانه تر باشد.هر چه را پس بزنند این احساس الاهیت از پشت شیشه و میز را خوب از فرهنگ غنی ما تحویل گرفتند و تحویل میدهند.به این میگویند مشاهده ی عینی نتایج گفتگوی تمدنها.
ثبت به فرموده، برای خاطرعزیز یک دوست :
جاده ای پر از نی زار مثل خاطره ی آشنای روزهای خیلی دور، و من میان جاده می دویدم و با شادی جامه درانی میکردم. ته جاده به دریا ختم میشد.من زیباترین دریای زندگیم را دیدم و بدون توقف به سمتش دویدم .خیس شدم و نتوانستم جلوتر بروم،اما خوشبخت و سبک بودم و فریاد میزدم.چشمم به آسمان افتاد.آسمان خوابهای من برای اولین بار روشن و بی انتها بود.
Monday, January 02, 2006
ساعتي است که چمباتمه زدم روي صندلي و به اين فکر ميکنم که چطور بايد بنويسم که چرا امروز يک روز خوب بود و يک لحظه جلوي چشمم مي آيد که ميان خنده هايم توقف کردم و به آدمهاي دوست داشتني کنارم نگاه کردم و ناباورانه با خودم گفتم: "ساعتي است که به هيچ چيز فکر نکردم." قول شرف ميدهم که تمام لغت نامه ات را هم زير و رو کني نتواني هضم کني که اين يعني چقدر خوشبختي.
گاهي در باغ بهشت را باز ميکنند تا نسيمي تن مانده و چهره ي گر گرفته ات را بنوازد تا روزهاي کشدار و نمناک جهنم را با يادش و به اميد باز نوشيدنش زندگي کني.
Wednesday, December 28, 2005
وقتي دکتر برايم ميگفت که با "فکر های بیخود" دارم موفق ميشوم که از شر همين يک ذره مغز باقيمانده هم خلاص بشوم خودم را تصور کردم که گوشه ي تخت نشستم و مي بافم و فکر ميکنم.فکر هاي دور و دراز.مطيعانه آرامبخش ها را ميخورم و ميبافم.يک رديف از زير.يک رديف از رو.
جمعه شال گردن پشمي آبي و سفيدم را تمام کردم.اين شال گرمترين چيزي ست که دارم.هر دانه اش آشناست، یادگار یک سفر در خیال.
یک شال گردن کرم و قهو ه ای میبافم.وقت بافتنش به شوفاژ تکیه میدهم،شاید درد شانه هایم کمتر بشود. یعنی معنی این دانه ها را میفهمد؟

***

سالهاست که خيال ميبافم.حالا ديگر به بافتن خيال عادت کرده ام.قرن هاست که مثل شهرزاد
در ذهنم داستان مي سرايم تا زنده بمانم.
من رويا ميبافم تا بتوانم باز ادامه بدهم.
چه چيز را ادامه بدهي؟
چيزي که نامش را زندگي نهاده اند.*


*شالي به درازاي جاده ي ابريشم.مهستي شاهرخي
ای انسانهای خیلی دوست داشتنی که خواندن این چند سطر میتواند اینقدر شادتان کند، هیچوقت پیش آمده که به این فکر بیفتید که ما، مردم ایران، سوای تمام حماقتهای تاریخی مان حقوقی بیشتر از فحش نشنیدن و حقوقهای دست پنجم و ششم اکثریت مردم دنیا هم داریم؟ انسان شمرده شدن با تمام حقوق شناخته شده ی یک انسان حق ماست. اگر کسی به حقوق ما احترام گذاشت و به وظیفه اش عمل کرد حتما انسان محترمی است اما او را نمیپرستند.چه برسد به کسی که تعریفش در این ابعاد هم نمیگنجد.اگر این بازی همیشگی بد و بدتر را نخواهيم معني اش ایده الیست بودن نيست.جمهوری اسلامی غمش نباشد تا به این راحتی مهره های بازی می شویم.به راحتی همین چند خط.به ارزانی يک لبخند که حالا بهتر میشود فهمید معنی اش چیست!
*
پ.ن:در همين رابطه:
+
و
+
و
+
Friday, December 02, 2005
حافظه ی ضعیف ما همیشه کارها را راحت کرده.اوضاع نابسامان براحتی از یاد مردم می برد که انقلاب کردند چون شاه نمیخواستند.جمهوری اسلامی شاه را نورانی کرد و احمدی نژاد خاتمی را.اصلا جز سیاه و سفید رنگی هم میشناسیم؟جز عقب و جلو جهتی هم بلدیم؟ اگر لاشخور جلوی راه ما ظاهر شد سربرمیگردانیم به ستایش مار که لااقل تکه پاره مان نکرد.این "لااقل" و" حداقل" و" بد و بدتر" چه به روز مان آورد که به فاصله ی دو هفته چشممان به روی لکه های سیاه یک پرونده کور میشود با این استدلال که سیاهی بزرگتری دیدیم.احمدی نژاد زیاد به خودش فشار نیاورد،دو روز بعد یکی ابله تر از او را پیدا میکنیم و برمیگردیم به ستایش همان هاله ی نور کذایی: لااقل نفس کشیدن را که جرم اعلام نکرده بود! خوب اینها فرق ندارند؟!!
Thursday, December 01, 2005
اين دوره ي بيماري هاي پشت سر هم که مدتيه من رو عملا با یک تکه جنازه ی کنار تخت یکی کرده و بهم امون نداده تختم رو مرتب کنم اگر هيچ فايده اي نداشت حداقل حاصلش عبارت بود از تمام کردن چند تا کتاب و تحليل کردن هزار و پونصد باره ي يک مسئله ي خيلي ساده که به دلايل قابل درک مغز بنده جلوش زانو زده بود، که به طور واضح به نتیجه خاصی هم نرسیدم.البته در راستای تغییر جهت لمیدن کمی هم بیشتر از سابق تلویزیون دیدم که حالا خیلی عجیب نیست که چرا افسردگی بیماری و حس در گوشه ای پرت شدنمان روند تصاعدی داشت.ملغمه ای از ایدز و فمنیسم و احمدی نژاد و این برنامه ی شدیدا مهیج ۲۰:۳۰ که کلا چیزی در موردش نگم سنگین ترم.فقط نمیفهمم این همه زوج خوشبخت و زندگیهای شیرین،چرا من همیشه با اون بدبخت های مادر مرده همذات پنداری میکنم.تماشای شبهای برره هم که حتما واجب کفاییه و باقی هم میماند مراتب لعنت و ناسزاهای قلبی خودم به صدا و سیمای عزیز که بدینوسیله ابلاغ میفرماییم.
يک جور بيماري جديد توي خودم کشف کردم که خيلي مهيجه.داستان از اينجا شروع ميشه که يهو مغز من در يک موردي پيام استاپ ميده و يکهو به طرز پيچيده و مرموزي تپش قلب من سه برابر ميشه و انگار توي بدنم از اجسام زنده خالي شده و فقط باد سرد
مياد.اينجور مواقع معمولا عکس العمل من بيشتر شبيه خواهران روحاني وقت تسبيحات ميشه، نه صدایی از من بلند میشه و نه حرکتی دیده میشه.فقط یک نگاه خیره به روبرو که دروغ چرا،این خلسه ی اجباری فقط از شدت ترسه که ادمو خشک میکنه و انگار زمان برای چند ساعت می ایسته.راستش...مجموعه ی همه ی اینها برای یک ادم خیلی معمولی یک کم زیادی هیجان انگیزه.