Location via proxy:   
[Report a bug]   [Manage cookies]                
Your Ad Here




Saturday, November 15, 2008

درد ِ مشترك

حالم خوش مي شود وقتي هِي يادم مي افتد
قاشقي هست در آشپزخانه ام
كه امروز به دام ِ لطافت ِ لبان ِ تو افتاد
من و قاشق همديگر را مي فهميم
.
.
.

بيست و پنجم آبان هشتاد و هفت

Tuesday, October 14, 2008

حمید

با حمید ِ پرنیان
دوست ات دارم
گاهی جاری شده این نجوا از دل به زبان
می پنداشتم کوه ها آینه اند
منتظر بودم همیشه
که بشنوم : دوست ات دارم
تو که می دانی ، من همیشه کوه ها را دوست داشته ام
داغلار باشی دومان دی
من با کوه ها هم پیاله شده ام
با تو
می دانی حمید ؟ یا کوه ها همیشه آینه نیستند
یا آدم ها همیشه کوه نیستند
یا
.
.
.
نمی دانم حمید
تو شاید بدانی
آیا دوست داشتن خیلی به خشتک ِ آدم ها ربط دارد ؟
می دانم که کمی ربط دارد
ولی فقط کمی ، نه ؟
بگو که فقط کمی ربط دارد
.
.
.
می دانی حمید ؟ من بزرگ شده ام
و حالا دیگر می توانم آدم ها را دسته بندی کنم
می بینی که ؟ بزرگ شده ام
آدم ها دو دسته اند
به دسته ی اول که می گویی دوست ات دارم
دست می برد فوری
خشتک اش را می کشد پایین
و لبخند می زند
و تو مبهوت می مانی
و صدای له شدن ِ چیزی می آید
.
.
.
به دسته ی دوم که می گویی
دست می برد فوری
خشتک اش را وارسی می کند
تو که دست به خشتک اش نزده ای ؟
نه
مطمئن که شد
فرار می کند
و تو باز مبهوت می مانی
و باز صدایی می آید ، این بار صدای ِ شکستن
ترک خوردن
.
.
.
من اشتباه کرده ام
.
.
.
این روزها
دلتنگ ِ آینه ام حمید
.
.
.
بیست و سوم مهر هشتاد و هفت

Wednesday, September 10, 2008

سرباز

هی دلهره بود و شیرین منتظر ِ تو ماندن
هی بالا پایین می شد مردانگی ِ گلویم از بس دلهره بود و شیرین
دستهایم هم می لرزید آن روزها
سیالی محو توی دلم می رفت یکهو توی سیاهچالی - چیزی ، نمی دانم
همان آن ، برقی می سُرید توی سرم
از دل می رفت تا سَر این برق که گفتم
و هی تکرار می شد : دلهره - لرزش - سیاهچال - برق
تا . . . شب می آمدی
تمام ِ مردانگی ات مقابل مردانگی ام بود
تو بودی تنها مقابل ِ من
مبارزه بود و مهر ورزی بود و همه چیز کامل بود
سیگار بود حتما تن آسایی ِ مبارزه و جرعه ای شادی افزای ِ مهرورزی
سیگاری ، بهمن حتی و جرعه ای ، آب حتی
و هی تکرار می شد : آشنایی - مبارزه - مهرورزی - بیگانگی
تا . . . صبح می رفتی
هی من بودم و دلهره ای شیرین و اکتشافی تازه از اعماق وجود
اعماق ترسناک ِ وجودمان
و . . . تو . . . ترسیدی
.
.
.
زن ها نداشته شان را از تو می گیرند و تو نداشته ات را از آنان
این شد که
تو بازرگان شدی و من سرباز ماندم
.
.
بیستم شهریور هشتاد و هفت

Wednesday, September 03, 2008

کوچ

ای که دلم میخواست بغلِت کنم ننه
ای که دلم میخواست انگشتامو بکشم رو خطّای پیشونی ِ خستَت
خطّاشو وا کنم
عمو گفت ننه پاشو ببینیم این کِی زن میگیره
ننه درد داشت
عرق کرده بود اون پیشونی ِ خستش
ای که دلم میخواست گریه کنم ننه
ای که دلم میخواست پاشی باز برام چایی بیاری
چشاشو به زور باز کرد
"ایشاللا . . . میگیره ایشاللا "
بست
فردا
رفت
چن تا مرگ می بینم تا بمیرم ننه
وزن نگاه آخرِت داره خوردم میکنه
کجا فرار کنم من آخه
.
.
دوازده شهریور هشتادوهفت

Saturday, August 23, 2008

براده ها

اینجا هم خواهم نوشت . با افتخار به داشتن این دوستان خوب
دوم شهریور ماه هشتاد و هفت

Wednesday, August 06, 2008

سینا

گفتم که قراری داشتم با خودم
مطالبی را با نام دوستان و در مورد آشنایی با آنها نوشته بودم
با در نظر گرفتن یک سری ملاحظات فعلا از قرار دادن آن مطالب در وبلاگ صرف نظر کردم
این دیوار هم انگار مثل سایر دیوارها موشهایی دارد و لاجرم گوشهایی
این مطلب را تقدیم می کنم به سینای عزیز (آدم آهنی ) که مدیون مهربانی اش هستم

.

شصت و سه کیلو هستم

قبل از ناهار

با لباس

شصت وسه کیلو هستم

بعد از ناهار

بی لباس

.

شانزدهم مرداد ماه هشتاد و هفت

Wednesday, June 25, 2008

مهدی

قراری داشتم با خودم
حرفهایی هست
تکان هایی که کسانی در من طنین می اندازند / انداخته اند
مهدی - 1380
هواپیما در فرودگاه ِ مشهد به زمین نشست
می طپیدم
عزیز ِ نا دیده ام را ندیده بودم
قرارمان این بود
نه عکسی باشد و نه هیچ تا لحظه ی دیدار
تا آن روز و آن لحظه مهدی ٬ صدایی آرام بود
مهدی تا آن روز کلمه بود و احساس
نه چهره ای و نه تصوری
قرارمان این بود
مهدی اولین پی اف ِ من بود
پی اف یعنی پِن فرند
یعنی دوستی که برایت نامه بنویسد روی کاغذ و با قلم
و برایش نامه بنویسی روی کاغذ و با قلم
لحظه هایی بود ٬ ناب ٬ دیدن ِ نامه ی مهدی روی ِ میز
وقتی که خسته و کوفته می آمدی از کارخانه
برایت از اتاق اش می نوشت
از رنگ پیراهن
از ابراهیم
و تو از بالش می نوشتی وکارخانه و هنَدبوک
هوای مشهد را کشیدم توی ِ خودم
عصر بود
وارد سالن شدم
موبایل نداشت هنوز
شک می کنی / دلهره داری
خدایا این پسره ی لات نباشه مهدی / نه بابا . . . / شایدم
نه اون نبود / اوه به خیر گذشت / بالاخره باید بشناسمش
بهتره هی این و اون رو به جای مهدی نذارم وگرنه دیوونه میشم
آفرین به این دل و جرات / ادعا / هم دلیم ما / به به / نمیتونی بشناسیش ؟ / هم دلیتو
اومده اصلا ؟ / نیومده شایدم / اصلا منو که نمیشناسه چطور میتونه ببره پیش خونوادش؟ / میشناسه بابا / بهتر از خیلیا میشناسدم / این همه نامه و هم کلامی

و هزار بار بیشتر از این افکار دوره ام کرده بودند
و به قول خودش دور ورداشته بودند توی سرم
پیراهن ِ گل بهی
و توی ِ آن
مهدی بود
مثل یک علامت سوال ایستاده بود سمت ِ چپ در ِ ورودی
پشت ِ مردم
هم می خواست ببینم اش هم نه
آرام سُر خوردیم طرف ِ هم
نپرسیدیم از هم که تو مهدی ای ؟ / تو خشایاری ؟ / همین
سوار ماشین اش شدیم
یک گل ِ رُز
و یک عالمه نگاه
سکوت بود فقط
انگار هردو خسته بودیم از اینهمه فکر و حدس و گفتگوی درونی
پشت ِ چراغ قرمز پرسید
تو ذوقت خورد ؟
نه
مهدی از ارزشمند ترین دوستان من است
وبلاگ نویسی را به تقلید از او شروع کردم و خوشحالم
نام خشایار هدیه ی مهدی است / و بدینترتیب من خشایار شدم در این دنیای مجازی
پایدار باشی خیام – مهدی ام
.
.
.
پنجم تیر ماه هشتاد و هفت