| مريم گلی |
|
Tuesday, February 28, 2006
Sunday, February 19, 2006 Wednesday, February 01, 2006 ٭ با خودم فکر کردمدم مردن از سرم چه خواهد گذشت؟ درسی که خواندم؟ نه مگر مهم است؟ کاری که کردم؟ نه این خاطره لحظه آخر نخواهد بود فکر کردم دم آخر یادم می افتد آن روز سرد و زیبای زمستانی را که انگشت کوچک دستهایمان را گره زدیم تا ضربه پشت پا دعوایمان نیندازد 2/01/2006 11:00:00 AM | مريم | Sunday, January 15, 2006 ٭ سلاممرسی از همتون واسه خاطر احوال پرسی و تلفن ها و ایمیل ها و هر چی دیگه! من حالم خوبه , خوب معمولی , نه مردم , نه دپرس شدم , نه عاشق شدم , نه فارغ شدم , نه منزوی شدم , نه رفتم تو تندور , نه قطع رابطه کردم , نه از کسی دلخورم , نه هیچی دیگه (اینا همه حرفهایی بود که بهم گفتین ها!) فقط یک مدتی سرم شلوغ بود , از نوشتن هم لذتی نمی بردم , واسه همین نبودم خدمتتون . در ضمن فکر می کنم بعضی وقتها بد نیست آدم یک سری کارهایی که همیشه می کرده رو نکنه و جاش یک کارهای جدید بکنه. فقط یک خواهشی , حالا از من که گذشت , اما اگه یک وقت یکی مثل من زیاد جلو چشمتون نبود باهاش که حرف می زنین انقدر سعی نکنین به اصرار بهش بقبولونین که حالش بده! واله به پیر و پیغمبر من حالم خوبه , فقط اینجوری که گیر می دین که حتما حالم بده منو عصبانی می کنه! بازم مرسی از همتون 1/15/2006 11:28:00 AM | مريم | Saturday, November 12, 2005 ٭ سلام بر سپيده صبحبه امروز بنگر که او زندگي است , بلي , تمام زندگي در جريان کوتاه آن تمامي حقايق زندگي , تمام تجليات هستي تو سعادت شکوفايي لذت داد و ستد شکوه زيبايي نهفته است از ديروز جز رويايي باقي نمانده و فردا تنها تصويري از يک توهم است اما امروز اگر درست تجربه شود هر ديروزي را به رويايي سعادتمند و هر فردايي را به تصويري از اميد مبدل ميکند پس با هوشياري به امروز بنگر اين سلام سپيده صبح است کاليداسا – نمايشنامه نويس هندي 11/12/2005 10:46:00 AM | مريم | |