|
|
|
...
آهای دخترای هیجده ساله و نوزده ساله که یواشکی از دست مامان باباتون قایم میشین و میرین خونه ی دوست پسرتون بی حیا بازی. وقتی که تو اتاق پسره نشستین (یا خوابیدین) و با هم مشغولین و ماچ و بوس و ملچ و ملوچ و اینا ... و یه هو صدای در میاد و جفتتون یه هو ساکت میشین و گوش میدین که ببینین یه وقت نکنه مامان بابای پسره بی هوا اومده باشن خونه و نمیدونین چی کار کنین و اینا ... اگه از من میشنوین یه نگاه معصوم ولی در عین حال شری به دوست پسرتون بکنین و تو چشاش زل بزنین و بگین میخوای برم تو کمد؟ من تضمین میکنم پسره عاشقتون میشه. اینا! پ.ن. من سفیدی برف روی خاکستر انبوه جزیرهام را به شسته شدن همهی خاطراتم ترجیح میدهم. باران تمیز میکند. برف مخفیانه همه چیز را آرام میکند. |
|
...
در میان هجمه ی تصاویر و لحظه ها گم میشوم میپرسد آینده ام را بخوان میخوانمش و به خواب میروم سال ها پیش دقیقا پانزده سال پیش ، داستانی نوشتم داستان کلاغ و مرد مسافر ساعت دو دیشب بوسیدمش و به خواب رفتم داستانم را به خواب دیدم بیدار که شدم ساعت دو بود و من به دیوار زنجیر میپرسد به چه فکر میکنی میگویم هیچ. باور ولی نمیکند. میگوید چشمهایت تصویر یک فکر است چشمها هیچوقت دروغ نمیگویند ولی حقیقت دارد من به هیچ چیزی فکر نمیکنم من فکر کردن نمیدانم من فقط میبینم هزاران تصویر که می آیند و میروند از آینده از گذشته از من و از دیگرانی که میشناسم و نمیشناسمشان ولی سنگینی بودنشان را بر سرنوشتم حس میکنم و من فقط نظاره میکنم و در میان همهمه ی این تصاویر تصویر جزیره ای همیشه سنگینی میکند با ساحلی پر از صدف های نشکسته و خرابه ای که میدانم هیچ گاه آنجا نبوده ام ولی در رویاهایم هزار بار در میان خاک و سنگ آن خرابه عاشق شده ام مینویسد: خرابه مان را خراب کرده اند. آسمان خراشی جایش ساخته اند که تا خود آسمان بالا رفته من؟ چشمانم را میبندم و جزیره را خرابه میکنم و کلبه را به آتش میکشم و عاشق شعله هایش میشوم مشتی صدف از ساحل بر میگیرم و به سفر میروم و تو؟ تو هم میروی قایقت آرام آرام از جزیره ام دور میشود .نقطه میشوی ،موجی نیست آبها آراماند. زیر آب ، کشتیهای غرق شده و غمهای سنگین و سکوت صدفها ... دوباره دنبال هیزم میگردم |
|
...
it takes a remarkably short time to withdraw from the world. i traveled until i arrived at a life of my own. what really makes us is beyond grasping, it is way beyond knowing. we give in to love because it gives us some sense of what is unknowable. i saw her once more only. i saw her by accident at an airport changing planes. she did not see me. she was with peter. she was holding a child. she was no different from anyone else. |
|
...
خاکستر آتش، و جادوگر سرد ------------------------------ در جستجوی تکه های دور دیروز من، بر آستانه ی کودکی ام می ایستم و میخوانم و میطلبم سایه هایی که در پایان روز میرقصند و خاکستر جادوگری که دیروز ها از کودکی من کوچ کرد نگاهم کن نگاهت دور است ولی سنگین نگاهم کن که نگاه سردت خالی ست ... و تنهایی مان ، سرد .. و سردی خلوتمان، چون طرح دود که شکاف تقدیر های ویرانی را میماند که تا مرزهای بودن در سایه ی نگاه تو تکرار میشود اتفاقی است که رخ میدهد نگاهیست که میلغزد سوز سردیست که شب پاییز را آرام میلرزاند برگهای زرد و نارنجی کوچهی هر روز٬ دور هم میرقصند طاعون آمدهاست ... طاعون میخندد . طاعون که آمد٬ جادوگری کوچ کرد. سنجابی مرد٬ عفربی گریست. و آسمانی چرخید. میدانی؟ خاکسترِ آتش٬ سرد است. و به نرمیِ باد، راحت دل میسپارد خیلی سرد خیلی نرم و خیلی عاشقانه ... |
|
...
دنیای ساکت و شفافی را تصور کن که در آن مردمانش قادرند ذهن به ذهن با هم ارتباط برقرار کنند .. هر چه از ذهن هر که بگذرد دیگری هم آنرا به ذهنش می بیند. هر چه هر که به خاطر می آورد دیگری هم به یاد می آورد. هر حسی که هر کسی را فرا میگیرد دیگری را نیز فرا میگیرد. در این دنیای خیالی شفاف و بی پرده ، مردمانش دیگر نیازی به زبان و گفتار نخواهند داشت. هر چه باشد دیگر دلیلی ندارد که کسی برای کسی چیزی بنویسد .. دلیلی ندارد که کسی با کسی صحبت کند و حرف زدن تعریف نشده خواهد بود. حالا تصور کن که مردمان این دنیای خیالی وارد دنیای دیگری میشوند که در آن مردم با هم حرف میزنند و با گفتار و کلمات و جملات ارتباط بر قرار میکنند. فکر میکنی آنها با دیدن الفبا و اعداد و شنیدن کلمات و آواها و برخورد کردن به نشانه ها و درگیر شدن با صداها و یا هر چه که ما برای ارتباط برقرار کردن استفاده میکنیم چه حسی پیدا میکنند؟ حس ناشناخته؟ احساس گنگ تعریف نشده بودن؟ مشکل مردمان دنیای ساکت و شفاف خیالی من دیگر ترجمه کردن از یک زبان به زبان دیگر نیست. آنها هیچ زبانی ندارند. و وقتی ما آنها را در دنیای خودمان میبینیم شاید سعی میکنیم به هر طریقی و با هر وسیله ای با آنها صحبت کنیم و ارتباط برقرار کنیم. ولی مشکل اینست که آنها اصلا ابزار و التزامات فهمیدن نشانه های ما را ندارند. در دنیایی که آنها از آن میایند اصلا نشانه تعریف نشده است چرا که آنها تنها میتوانند به دیگری ذل بزنند و از کسی به دیگری فکر کنند و این تنها طریف تعامل و ارتباط برقرار کردن آنهاست. آنها تنها میتوانند از ذهنی به ذهنی مستقیم و بدون واسطه وارد و خارج شوند. کسی چه میداند، شاید تمام مدتی که ما با خودمان فکر میکنیم چرا آنها هیچ کدام از نشانی های ما را نمیفهمند ، آن ها هم با هم فکر میکنند که چرا ما به هیچ کدام از نشانه های ذهنی آنها پاسخ نمیدهیم! اینگونه میشود که بین مردمان دنیای خیالی من و مردمان دنیای واقعی من جنگی همواره در گذار است چرا که هیچ کسی با هیچ کس نمیتواند حرف بزند .. و شاید باید گفت هیچ ذهنی به هیچ ذهنی نمیتواند بدون واسطه وارد شود .. من، پادشاه این دنیای ساکت و شفاف خیالی هستم من، سفیر این دنیای ساکت و شفاف خیالی در دنیای گنگ و پر واسطه ی واقعی هستم. زندگی در میان دو دنیایی که هیچ طریقی برای ارتباط با هم ندارند مانند زیستن در میدان جنگ مقدسی ست که بودن مرا تعریف میکند. |
|
...
![]() Andrew Bird: Fake Palindromes ... and she says i like long walks and sci-fi movies if you're six foot tall and east coast bred some lonely night we can get together and i'm gonna tie your wrists with leather and drill a tiny hole into your head. |
|
...
من فلسفه دارم و یک داستان چند مجهولی و چند ضمیر گمشده و جملات اشاره من فیلسوفم از عاشقی مینویسم و سیگار میکشم و جیش میکنم پررنگ و کمرنگ و تنها سفر میکنم و ماهی را میپرستم و سنگریزه های خیابان ها را جمع میکنم و در برابر دو آینه از دو سنگریزه ساحل بی پایانی پر از سنگریزه هایم میسازم برای آذوقه ی سفرم ساحلم را با خودم می برم. من شترم. با دو کوهان بلند و در شکمم، آب و غذای سفرم و در چشمانم خاک و خاشاک راه من شترم و سفرم .. بیابان و غایتم، ماهی من هستم. من، همه هستم. من، با تو هستم مزه هستم من مزه ی تلخ قصه هستم و تو حتی شتر هم نیستی و تلخ هم نیستی تو اصلا نیستی تو آب شش ماهی من هم نیستی تو اصلا چیستی؟ تو؟ تو شاید یک کلمه است شاید هم یک شعر است و شاید هم کسشعر است ولی میدانم تو مزه نیستی و حتی یک سنگریزه هم نیستی دیده ای ؟ شتر ها رم میکنند دیوانه میشوند سر به بیابان میگذارند و میدوند از چه ؟ من نمیدانم شاید از تلخی مزهی کوهانشان میدانی ؟ غذا بماند میگندد و غذای شترها همیشه درونشان ماندهاست و گندیده و در قدیم به غذا میگفتهاند قوت و تو چه دانی که قوت چیست .. و قوت چه میداند تو چیستی و شاید تو همان قوتی در کوهان شتر که گندیده است من لطیفم مثل برکه من فلسفه ی لطیف شامگاهم کنار برکه و باد خنک و ماهی های تخیلی به من گیر نده خودم میدانم برکه همان گنداب است که آرام گرفته ساکت و آب در آن گندیده و به هیچ طرفی نمیرود مثل غذا در شکم شتر ... گفتم که .. گیر نده ٬ مگر کوهان با شکم چه فرقی دارد ؟ من برکه ام با دو گل بنفشهی زیبا روی سینههایم میدانی ٬ زیبایی بنفشه هرچقدر هم که اسم گنداب را عوض کند و بگذارد (اسمش را) برکه ولی مزهاش را چه کند ؟ من تلخم یک برکهی تلخ با ابروهای کمانی و چشمان شتری و قلبی که به رنگ ماهی می ماند و کتابی که از آن فلسفه می بارد. من دیشب با ماهی خوابیدم و صبح ماهی را ترک کردم و قبل از رفتن گوشه ی باله اش را کشیدم، و کندم و با خودم بردم. میدانم ماهی بدون باله، تعادل نخواهد داشت و دیگر هیچ وقت در مسیر مستقیم شنا نخواهد کرد شاید حتی روزی که من عروسی میکنم، ماهی از مسیر کج و معوجی خودش را به من برساند و من ماهی را دوباره مزه کنم هر چه باشد ، من ، شترم و مزه ی ماهی همیشه زیر زبان شتر میماند چه ماهی دریا، چه ماهی برکه ولی من میدانم ماهی من، یک باله نخواهد داشت آن باله، نشانی ماهی من است من، هستم من، منتظر هستم من ، یک فیلسوف منتظر هستم با انبوهی کوهان خالی از ماهی و شبی که نمیدانم چرا صبح نمیشود |
|
...
یکی بود، یکی نبود. روزی روزگاری نه چندان دور، مرد بی نامی بود که در سیاره ی دیوانه ی دیوانه ی دیوانه با همسرش زندگی میکرد. در سیاره ی دیوانه ی دیوانه ی دیوانه ی قصه ی ما، آقای بی نام، نه دیوانه بود و نه عاقل. او نه زیبا بود و نه زشت. نه بلند و نه کوتاه. نه چاق و نه لاغر. نه عجیب بود و نه معمولی. نه ساده بود و نه پیچیده. هیچ کس نمیدانست و نمیتوانست آقای بی نام قصه ی ما را توصیف یا نقاشی کند. تنها مشخصه ی شاخص آقای بی نام قصه ی ما این بود که او دل نداشت و تا جایی که به یاد می آورد هیچ وقت عاشقی را تجربه نکرده بود. آخر، سال ها پیش ، قبل از آنکه آقای بی نام قدر عاشقی را بداند و دوست داشتن را بشناسد و احساسات را تجربه کند، همسرش قلب او را از او گرفته بود و آن را در صندوقچه ای گذاشته و به صندوق قفل محکمی زده بود. هیچ کس نمیدانست همسر آقای بی نام قصه ی ما چرا این کار را کرده بود. شاید این رسم زندگی مشترک در سیاره ی دیوانه ی دیوانه ی دیوانه بود. صندوقچه ی قلب مرد قصه ی ما همیشه روی تاقچه نشسته بود و همسر مرد کنار شومینه همواره از صندوقچه و کلید آن که از گردنش آویزان بود مراقبت میکرد. هر شب ، هنگامی که آقای بی نام قصه ی ما احساس پوچی میکرد ، با التماس رو به همسرش میکرد و از او تمنای کلید صندوقچه ی دلش را میکرد. و همسرش هر بار خواهش او را رد میکرد و به او یاداور میشد که قلب مرد اسباب بازی نیست و نباید از صندوقچه بیرون بیاید. و هر بار مرد با صدای بدون احساسش به همسرش میگفت که جقدر درونش خالی است و چقدر به قلبش نیاز دارد و باز همسرش تقاضای او را رد میکرد و با بوسه ی خشکی بر پیشانی آقای بی نام قصه ی ما بحث را ختم میکرد. و اینگونه بود که هر شب ، آقای بی نام قصه ی ما راهش را میگرفت در حالی به رخت خواب میرفت که نمیدانست چه و چگونه احساسی باید داشته باشد. آخر بدون داشتن قلبش هیچ حسی واقعی نیست. تا آنکه یک شب، ناگهان، ایده ای به فکر مرد بی نام قصه ی ما رسید. او دیگر میدانست چگونه قلبش را باز پس بگیرد و احساساتش را دوباره به دست آورد. او با خودش کمی فکر کرد و به این اندیشید که درست است که او همسرش را دوست میدارد ولی بدون داشتن قلبش هیچ وقت نمیتواند به این دوست داشتن ایمان داشته باشد و از آن مطمین باشد. این بود که آن شب، به جای آنکه آرام و بی احساس به رخت خواب برود، آرام و بی احساس به سمت همسرش رفت و او را به میان شعله های آتش شومینه ی سنگی خانه هل داد. همسرش در حالیکه شعله های آتش او را فرا گرفته بودند فریاد میزد و به او بد و بیراه میگفت ولی آقای بی نام قصه ی ما فقط نگاه میکرد ، ناتوان و نا مطمین از هر گونه احساسی نسبت به همسرش ، او نمیدانست چه باید بکند. صبر کرد و صبر کرد و صبر کرد، تا آنکه سر انجام همسر آقای بی نام قصه ی ما سوخت و از او چیزی جز چند قطعه استخوان و یک کلید چیزی باقی نماند. مرد با خود فکر کرد، هر چه باشد سرانجام قلبش دوباره از آن خودش شده و میتواند همه چیز را واقعا همان گونه که باید احساس کند. آرام کلید را برداشت و صندوقچه را باز کرد و قلبش را در دست گرفت و به او نگاه کرد ... و پس از چند لخظه آنرا درون سینه اش قرار داد و مننظر شد تا احساساتش به زندگیش باز گردند. آقای بی نام قصه ی ما ناگهان متوجه شد که او با دستان خودش تنها کسی را که در زندگی او را دوست داشته به آتش انداخته و سوزانده است. آقای بی نام قصه ی ما ناگهان متوجه شد که برای به دست آوردن احساساتش و رسیدن به قلبش تنها ارمغانی که به دست آورده حسرت است و پشیمانی و ندامت .. و دوست داشتن همسری که دیگر ندارد. آقای بی نام قصه ی ما ، در خانه خالی از عشق خانه اش، در سیاره ی دیوانه ی دیوانه ی دیوانه، زانو زد و غمگین و تنها باقی زندگیش را با قلبی که هیچ گاه دیگر به دردش نمیخورد در سکوت به پایان برد. |
|
...
زبانم و ذهنم و دیدنم بند آمده فقط خواب میبینم. و در خواب تیغ نقاشی میکنم و پرده های سیاه و سفید و نوری که از سنگفرش های خیابان منتهی به خانه ویکتوریایی لندن خالی میشود و گربه ای که میمیرد و دختری که نیمه ی شب در خیابان دستانش را باز میکند و از جدول پایین میپرد فقط خواب میبینم |
|
...
اوباما بهترین اتفاقی بود که میتونست واسه دنیا بیفته. دیشب دوم خرداد آمریکاییا بود با این فرق که هرچی مردم خاتمی رو دوست داشتنید اینجا اوباما رو بیشتر دوست دارن و هر چی خاتمی بی عرضه بود و ترسو، اوباما تیزه و باهوش و پررو.
همه ی اینا به کنار. با نمک ترین تیکه ی انتخابات دیشب وقتی بود که مک کین داشت سخنرانی بعد از شکستش رو میداد و از سارا پیلین تشکر کرد و تلویزون زوم کرد رو صورت دختره. چقد ضایعه که آدم نامزد وایس پرزیدنتی باشه بعد وقتی که میبازه اشکش در بیاد. دلم براش سوخت ولی حقشه! |
|
...
Dear book, this is another day in my life. A life is like a book. A book is like a box. A box has six sides. Inside and outside, so, how do you get to what's inside? How do you get what's inside, out? Once upon a time, there lived a very pretty girl, who lived in a beautiful box, and everybody loved her ...
|
|
...
صدای خش خش برگ ها و صدای لبخند کمرنگ کلاغ برای دخترم امروز کیف مدرسه خریدم و مداد و دفتری که برگ هایش رنگ آبی آسمان بودند عروسکی به من میخندد پشت شیشه های مغازه ی خیابان های کودکی و مادری که چادرش را میکشد تا کودکش مقابل مغازه ی عروسک فروشی نایستد او ولی نمیخندد او به زندگی فکر میکند نه به عروسک دیروز، همین نزدیکی ها میان همهمه ی بار قلب دختری از کار ایستاد و او مرد او بیست و شش سال داشت و عاشق نبود و چشمانش قهوه ای رنگ بود و گونه اش چین داشت و به فرشته ها ایمان داشت او دیشب همین نزدیکی ها مرد او عاشق نبود ولی قلبش از کار ایستاد و من از نردبان بالا رفتم و به ابرها خیره شدم امروز ابر ها، خالی از شکلند تهی و پوچ کنار خاکستر سیگار، قورباغه ی پیری به من خیره شده و از زندگی میپرسد و من؟ به تاریکی ترسناک و لذت بخش غار نزدیکیهای تهران فکر میکنم و به دختری که امروز از دنیا رفت و به زندگی و به عاشق بودن و قلبی که بی دلیل از کار ایستاد « گاهی واقعیت به قدری نزدیک است که تا از روی بودنمان عبور نکند حسش نمیکنم ... » |
|
...
سنگریزه های سیاه و قرمز من و لب های نازک دختر سنگریزه فروش و نگاه پوچ و تهی کودک عراقی و صدای وزوز مرد رییس جمهور من از دیوار میترسم ولی از دیوار بالا میروم و از دختر سنگریزه فروش مجله میخرم و لبخند میزنم و در کنار ساحل خانه ی شنی میسازم و شب تا صبح به پنکه ی سقفی نگاه میکنم که دیگر نیست میپرسد به خدا ایمان داری؟ میگویم نپرس. ما مست نبودیم ولی تشنه بودیم من مردی را میشناسم که در رستورانی همین نزدیکی ها با لباس مشکی و ته ریشی که به سنگینی صدایش میزند کار میکند ما با لهجه ی او ارتباط برقرار میکنیم. ما لهجه ی او را میشناسیم و او در تمام زندگیش لهجه نداشته تنها برای مردم شراب ریخته و به آنها لبخند زده و ما به هم لبخند میزنیم لبهای خشک دختر سنگریزه فروش ترک برداشته زمستان است و دیگر زیر باران نمیتوان نلرزید |